ورق های دفتر وجودم

 

انگار روزگار ما با پرتاب شدن وسط میدان ها گره خورده

انگار دارم عادت می کنم به پرتاب شدن ، به مواجه شدن با چیزهایی که هیچ گاه انتظارش را نداشتم.

و باورم نبود که اینچنین این مواجهه ها دشوار باشد.

به یک باره فهمیدم دو هفته تا رفتنم به عمره دانشجویی باقی مانده

یک هو ترسیدم

یا شاید تعجب کردم

شاید باور نکنی ولی احساس کسی را داشتم که به مرگ بسیار نزدیک شده است

به مرگ

و این احساس برایم اولین بار بود و دور

و اطرافیان همه تعجب می کردند از حال من

و شاید میان احساس من و ادراک آنها فاصله ها بسیار بود.

من چونان ظرفی بودم و هستم که قرار است رودخانه که نه

دریا هم نه

 اقیانوسی درش جای گیرد

و من فکر می کردم به اندازه ی کافی وقت خواهم داشت برای آنکه ظرفیتم را زیاد کنم

و باز هم اشتباه همیشگی را کرده بودم

دوست هم صحبتم راست می گفت که زیاد شدن ظرفیت دست من نبود و نیست

و برادر بلند نظرم

 که نقش پیامبری را برایم ایفا کرد

به او گفتم چه کنم تا بیشتر و بیشتر آب نصیب وجود تشنه­ ام شود

چه کنم؟چه بخوانم؟

و انگار که انتظار سوالم را داشته باشد

آرام و راحت گفت

دفتر وجودت را ورق بزن

من در فکرم کتاب ها نوشتم از تفسیر این جمله و رشته­ های ذهنم را گره زدم با تک تک کلمات این جمله

ولی هنوز

ولی هنوز

در دلم غوغایی به پاست

 

 

چهار روز تا عزیمت به مکه

مشهد الرضا

/ 2 نظر / 18 بازدید
مهسا

مبارک باشه آقا میرزا طه حسین, حاجی هم میشی. واقعاَ مبارک باشه. خیلی خوشحال شدم. خیلییییییییییییییییییییییییییییییی! در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان در غوغاست این شعرو موقعی که می خواستی بری کربلا ام برات نوشته بودم الانم بخونش. حکایت تو!

تنها

چقدر زیبا نوشتین هیچ وقت فکر نمیکردم کسی حال منو بفهمه آخه من هنوز که نرفتم کربلا یا مکه اما همیشه هم میترسم که برم و شما خیلی زیبا حس ترس منو نوشتین چه جالب