کفران نعمت

اپیزود اول:

 

چه احساس جالبی وقتی به تو چیزی را نسبت می دهند و تمام نشانه هایشان هم درست است و هیچ چیزی برای دفاع از خود نداری.

 

چه قابل تامل وقتی متهمی و فقط خودت می دانی که بی گناهی.وقتی ازت رو بر میگردانند به خاطر اشتباهی که انجام نداده ای.

 

وقتی نگاه های سنگین بر دلت می نشیند و خودت هم شک میکنی.به اعتقاداتت.به افکارت.به زندگی ات.به دور وبرت.انگار که باید فرار کنی از آنچه هستی.

 

اپیزود دوم:

 

تلفنت زنگ می زنه.۵ دقیقه قبل از شروع یک جلسه پر معرفت.می گه از دانشگاه تا خونه پیاده رفته و به حرفام فکر میکرده.از بخارست تا بهارستان.متعلق به بهاره.گله داره،شاید زیاد.

 

دست و پایی میزنم برای رفع گله مندیش.ولی احساس می کنم فایده ای نداره.تلفن قطع میشه.فکر می کنم به بار سنگین حرفام بر دوشم.که یک نفرو این قدر به هم می ریزه.وقتی اصلا" احتمال هم نمی دی حرفی زده باشی که کسی رو ناراحت کرده باشه.انگار باید فرار کنی از آنچه می گویی یا اصلا"چیزی نگویی.

 

اپیزود سوم:

 

هر چه فکر می کنی هیچ چیزی پیدا نمیشه که خوشحالش کنه و لحظه ای لبخند به لبش بیاره.

 

نفس ها سخت تر از قبل بالا می آید  و چاره ای نداری جز به فال نیک گرفتن و امیدوار بودن؟اونقدر کم حوصلس که تاب بوسه هایت را هم ندارد و گلایه می کنه.انگار جز نگاه کردن راه دیگه ای برای گره زدن زلف باهاش نداری.

 

دل شیر میخواد تا کسی خبری بیاره.خبری که شاید نیک باشد.

 

اپیزود چهارم:

درخواست های سنگین.

یکی بعد از دیگری.و تو که خود را برای اجابت این درخواست ها ضعیف و ناتوان می بینی.و بقیه که کمک هاشان این  اوضاع را بدتر می کند و این نه از آنهاست که از شرایط وخیم توست.

همه یاد گرفته ایم که به فکر خود باشیم.حتی خود تو ناچاری اینگونه باشی.

فکر های پر قیل و قال.ما هیچ از رنجه ها و درد های عمیق نفهمیده ایم.سر در زندگی خود و دنیای تخیل تا واقعیت خود داریم.روزی شب میکنیم و زندگی نمی فهمیم.

و انگار که این بار عادت کرده ام.به بی صداقتی و جراحت و حماقت.

و ایستاده ام و هستم و محکم زنده ام،با یاد تو.و فقط برای تو می نویسم،یحیی.

                                                                                               تا بعد

/ 6 نظر / 11 بازدید
امیر قادری

salam khob bod matlabet man ke khosham omad ye sari ham be weblage man bezan mamnon faghat nazar yadet nare bazam mamnon [گل]

ریسمان

دوباره یه چیزی نوشتی که خودتم نفهمی ...

س.س.ا

درباره اپیزود اول پاراگراف دوم:اصلا هم قابل تامل نیست خیلی هم اعصاب خورد کنه چون خیلی هم زیاد شده هم برای من اتفاق افتاده من که به خدا میسپارمشون

س.س.ا

طه به این نگاهها توجه نکن که درد همونه برو جلو ما پشتت وایستادیم یا حق

رندانه

این وسط کی شمارو متهم کرده اگرم فکر میکنید برای گله مندیش دست و پا زدید اشتباه میکنید آدم نباید از اون چیزی که هست فرار کنه مگه اینکه اون هویتش رو قبول نداشته باشه منم از بخارست تا هفت تیر با یه حال درب و داغون پیاده رفتم و دائم حرفاتون... همون چند جمله کوتاه شدید ذهنم رو درگیر کرده بود و میخواستم پیش خودم به یه نتیجه منطقی برسم که نرسیدم،ولی اینجاش رو راست گفتین که بار سنگین حرفاتون خیلی رو دوشم سنگینی میکرد ولی این دلیل نمیشد که گفته نشه! براش دعا میکنم. با این حرفتون موافقم که همه یاد گرفتیم که به فکر خودمون باشیم،اصلا ذات آدمی این جور اقتضا میکنه فقط خداست که میتونه برامون همه چیز باشه میدونم که این سری ام گنگ نوشتم ولی چاره ای نیست و مجبورم،اما پشت این جمله های گنگ یه دنیا حرف خوابیده که فعلا وقتش نیست که بیدار بشن

تنها

منم از این اتفاق ها برام زیاد افتاد. واسه همین یاد گرفته ام که طرفم رو بشناسم بعدا باهاش حرف بزنم. یعنی تا نشناختمش, خیلی ریز حرف نزنم. بعضی وقت ها فکر میکنم اگه لال بودم بهتر بود