عقربه نمای زندگی

اگر صد سال پیش می زیستی

اگر متعلق به دیروز بودی

دیروزهای دور،

برای پاسخ به سوال چگونه بودن ات، چگونه زیستن ات، دچار مشکل نمی شدی

دو سه انتخاب داشتی و بایستی از میان آنان انتخاب می کردی

زیستن، ساده تر از امروز بود و انتخاب هایمان آسان تر

دور از تکلف و پیچیدگی ،

اما امروز

من و توایم و خروار خروار انتخاب پیش رویمان

انواع و اقسام انسان دور و برِ ماست با هزار آیین و کیش و شیوه ی زیستن

غوغایی به پاست این روزها

هر کسی به سویی روان است

انگار آنچه از قیامت شنیده ایم در همین دنیا در حال وقوع است

و ما

معلّق و آواره

ویران و حیران

مردّد در انتخاب

سرشار از شک

شک  در چگونه بودنمان و چگونه شدنمان

هر انتخابی که سر می رسد ما را به فکر فرو می برد

فریادهای چه کنم چه کنم بلند می شود

نیاز نیست که از خانه و کاشانه جدا شده باشی عازم سرزمینی دیگر شده باشی تا تفاوت ها را ببینی

الان دیگر آدم های متفاوت را همه جا می توانی پیدا کنی

کافی است بخواهی

و بعد در مورد تفاوت ها بیاندیشی

آری ، ما برای خوب زیستن، خوشبخت بودن نیاز به چارچوبی فکری عقیدتی داریم یا هر چه که تو اسم اش را بگذاری

اینگونه پریشان، از هم گسیخته و باری به هر جهت نمی شود پیش رفت

بایستی شاخصی باشد که بتوانیم خودمان را با آن تطبیق دهیم

معیاری که بتواند خوشحالی دایمی ما را تضمین کنیم

ما به زیستنی آگاهانه نیاز داریم

از سر آگاهی ، خرد و دانایی

می دانی که انتخاب های تصادفی ما را به کجا می رساند

در میانه ی احتمالات ناممکن و یقینیات قطعی به سوی ناممکن ها کشیده می شویم

ببین چقدر ضعیف شده ایم

هر بادی بر زندگی مان می وزد ما را به هر سویی پرتاب می کند

هر دوست تازه، هم نشین جدید ، دنیایی است که ما را با خود درگیر می کند

گم می شویم

گاهی گمراه می شویم، اگر برای خود چهارچوبی فکری و منطقی نداشته باشیم

یافتن چنین عقربه ی قطب نمایی شاید دشوار باشد شاید آسان، نمی دانم

ولی می دانم که ضروری است

یا شاید ضروری تر از ضروری...

/ 3 نظر / 8 بازدید
Mr.H

بی هدف سفر پوچ پوچی را می تازم نمی دانم اما شاید در درون این سفر پوچ پوچی هدف،زیبا نباشد هدف فهم است فهم پوچی این سفر پوچ پوچی نمی دانم شاید هدف، پختگی نیست هدف وجدان است وجدان کردن خامی شاید هم این همه نباشد شاید دیدن باشد شاید رسیدن به مقام تماشاگری باشد همین قدر که ببینیم پوچی هم پوچ نیست ببینیم بازی پوچی را بازیگران پوچی را که مخلوق پوچ مگر معنا دارد که بی هدفی مگر هدف نیست بگذرم اما نمی دانم چرا غرق دریای شاید ها و نمی دانم ها شدم شاید علت، در پوچ بودن سفر پوچی باید باشد شاید این شاید ها نقطه درستی باشند شاید بی هدفی، معنایش بی غرضی باشد شاید این شاید ها، تعصب را دور کند بگذرم... داشتم می تاختم در سفر پوچی بی هدف، بی قضاوت، بی غرض بی جهت دیدم همه را همه تفاوت ها را تماشا کردم بازی کودک را دیدم حرص آدم را دیدم راستگویی را بی هدف می تاختم دیدن هم هدف نبود پس هدف چه بود چرا می تاختم چرا این چرا ها رهایم نمی کنند چرا این بندهای کوته نظری دستم را رها نمی کنند می خواهم بروم پرواز کنم نمی دانم شاید... عالمی دگر باید ساخت وزنو آدمی... .

مسعود

سلام حقیقت ماجرا همینه که شما فرمودین استفاده کردیم قربان ارادت

من

خاصیت دنیای پر تطلاتم امروز همینه ... ومی طلبه برای رویارویی باهاش خودت هر روز ساخته وپرداخته تر کنی ویا به قول شما چارچوب فکری عقیدتی محکمتر و به روز تری برای خودت بسازی منظورم از محکمتر نه با تعصب بیشتر نه با این مقوله به شدت مخالفم یه کمی انعطاف برای گرفتن نتیجه خوب لازمه ومنظورم از به روز اینه که پیگیر هدفت باشی و همیشه برای تعریف از چارچوبت حرفی برای گفتن داشته باشی اما این حرفهای کلیشه ای که گفتم گاهی حتی خودم وبه چه کنم چه کنم می اندازه گاهی که برای حق وباطل به یه اندازه مدرک صحت پیدا می کنم به نظرت اون موقع باید چی کار کنیم ؟؟؟؟ اون موقع اس که انتخاب میشه یه پروسه نقس گیر