گذر سال ها

هیچ فرقی نمی کند

چه سال خوب

چه سال بد

هر دو می گذرند

نه میتوانی سال خوب را نگه داری که بماند

نه بد را می توانی زودتر بدرقه کنی و پشت سرش کوزه بشکانی که دیگر باز نگردد

هر دو می روند

و در این رفتن

در این گذشتن

در این نماندن

برای من و تو چه درسهاست

چه نکته هاست

دنیا را همچون بازی می کند برایمان

یک روزش خوب ، یک روزش بد ولی هر دو می گذرند

به چشم به هم زدنی

به سادگی یا به سختی

 می گذرند

بیاموز از این روزهای پایان این سوال و آغاز آن سال

که این و آن را اصالتی نیست

که همه می روند و رفتنی اند

تنها به آنکه همواره هست و همواره مانده نگاه کن

خیره شو به راهت و صبورانه ادامه بده

نیکو زیستن تنها اصل اصیل ماندگار است

مهربانی تنها لذت ماندگارِ روزگار ماست

چه جای کینه و چه محل گله ؟ وقتی می دانی که دنیا را قراری نیست و زودتر از زود می گذرد

آری چون مردگان زندگی کن و چونان مردمی که عمر جاودان دارند با نشاط زندگی کن

جمع کردن این دو همان خوشبختی است

همان سعادت که من و تو تمام دریاها و کوه ها را در پی اش رفته ایم

راحت است

نه دل ببند نه دل مبند

دل بستنی که تو را اسیر کند نابودت می کند و دل نبستنی که تو را غلیظ و بی عاطفه کند هم شکننده ات می کند

همه اش همین است

وگرنه این سال هم می آید و می رود و من و تو همچنان این رفتن را نظاره می کنیم

 

 

اما امسال

برایم رنگارنگ است

برای من که یاری عزیز تر از جان دارم

و اینک و در این دقایقِ انتقال به سالی دیگر در کنار او هستم

همان که یک جان شدیم و یک پارچه

و این دقایق برایمان طعم شربت شیرین و گلاب دارد که این سال را دست در دستان هم آغاز می کنیم

اما برای من

هر لحظه در کنار بانوی کوهستانی ام نیکوست

 حضورش به اندازه ی عظمت بلندترین کوه های زاگرس عظیم است

این سال را با یاد عشقمان آغاز می کنیم و حال خوب را از درگاه اهدا کننده ی عشقمان می خواهیم

 

 

اما تو ای مونس

باز هم در این روزها و دقایق تمام وجودم تو را جستجو می کنند

و باز هم تو نیستی

و نبودن ات همه جا هست

نبودت تمامِ بودن من است

خدا یارت

نگهدارت

سال نو ات مبارک

/ 2 نظر / 6 بازدید
Mr.H

سال را نو کنیم تقویم را برگی زنیم غنچه ای باز کنیم ظاهری آراسته کنیم که بگویند بهار آمد که بگویند طبیعت آمد که بگویند آن سرخ روی تو در تو، دوباره کرشمه می دود... که بگوید؟ آن مردمان بی رحم بی حرمت بی اعتبار که ارتش و هنگ فر را بازیچه تسمیه کردند؟ آن مردمان که از دین فقط پوستین ریا آلود خشمگین فقه را بیرقش کردند در بیابان بی عقلی؟ نمی خواهم چاه را راه کنم بگذرم طبیعت چه می گوید؟ گویی پیامی دیگر است گویی صورت زیبای ظاهر را رفتنی می داند نا ماندنی می داند پست می داند دون و رذل و بی مقدار می داند و کثیف... و انگار دست و پا زدن برای نو شدن را نو شدن روح را نزاع برای بقای خوب ماندن را انسان ماندن را توبه از توبه کردن را در صراط مستقیم ماندن را فریاد می زند و ما در جهل مرکبیم و من در جهل مرکب مرکب که همه را انگار می بینم و نه یقین که آیا یقین مطلق رسیدنی است؟ انگار هر چه می خواهیم نو شویم برای حال است برای آن است لحظه است نه هر لحظه نه ملکه این ذهن از عرش به فرش آمده و سخت تر از سخت محتاجیم به یا دآوری به الهام خدا به مونس بهار به تذکره... .

دختر لر

بانوی کوهستانی تو من یک آسمان رنگ برمی دارم یک آبی بی منتها می کشم روی بوم زندگی مان دنیا را برایت آبی می کنم رنگ رنگین کمان امروز لستر شاید و ماه را برمی دارم و روی پیشانی ات می گذارم تا از تو نور برگیرد و جهانی را حیران تو می کنم و خود به تماشای این حیرانی می ایستم تا تو باشی ادامه خواهم داد