آن عصرِ سرد، آن صبحِ تاریک

هنوز هم هنوز است

امروز که می رسد

دل تنگی به اوج می رسد

هنوز که هنوز است

امروز که می شود،

دیوانه می شوی، آتش می گیری، می سوزی و می سوزی

تو که سالی هزار بار چنین روزی را مرور می کنی ، امروز که می رسد همان خاطره ی تکراری را در یک روز هزار بار مرور می کنی

بعد باز می روی به عقب

می روی به دریای خاطرات ، تک تک لحظه ها را دوباره با تمام وجودت حس می کنی

همه زنده هستند ، چون حال ، تازه تر از حال

چطور می شود تا این حد کسی به قلب ات نفوذ کند

چطور می شود محبت اش را متفاوت از هر چه در این دنیا خلق شده حس کرد

و آخر از همه، چگونه می شود این غم را تاب آورد و باز هم نفس کشید

 

از آن روز، آن  روز ها می گذرد

اما تو بهتر از همه می دانی

 که من هنوز همان جا ایستاده ام ، کنار درِ سی سی یو

 و به تو می نگرم که آرام خوابیده ای

به تو که غرق عروج ات هستی ، عروج از هر چه خاک به افلاک

به تو که من را تنها در میانه ای این جهانِ شلوغ رها می کنی

به تو که روح متعالی ات دیگر نمی توانست در حبس این دنیای دون باقی بماند

آری ، من جانم راهمانجا، کنار همان در گذاشتم و گذشتم

اما تو بدان

بعد از تو

نه دنیا برایم دنیا شد و نه زندگی زندگی

من که معناهای زندگی را با تو یافته بودم، من که خدا را با تو شناخته بودم اینکه مانده ام تهی، مانده ام تنها

روی ات را به من کن و من را ببین ، حالم را دریاب

من که خالصانه دوستت دارم، ای همدم بی قراری هایم

بعد از تو من هر روز ، روزشماری می کنم

تا روزی برسد که بتوانم دوباره به پایت بیافتم

ای معبودم، مقصودم، محبوبم

 

نوشته شده در 21 آذر 1393

تا بعد

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
رهگذر

با سلام سالگرد عروج مادرتون رو از این دنیای فانی تسلیت میگم

صبــا

بعد از تـو همـه چیز رفتــ حتّی لبخنــدِ گلِ یاس ..