هزار و چهارصد و شصت

امشب برایت و بنامت هستم

امشب هر چه نوشته ام را کناری می افکنم برای روزی دیگر،وقتی دیگر

امشب فقط تو را مینویسم، تو را می بینم

برای اولین بار مسئولیت را به گوشه ای میرانم تا تنها به تو فکر کنم

تمام مصلحت اندیشی ها را به کناری می اندازم

تمام رعایت ها را مهر ابطال می زنم تا دیوانگی کنم

اینجا که نگرانِ هیچ نگاه نگرانی نیستم، برایت تمام شب را بارانی ام

به یاد تمام احساس های پاک و نویی که با تو حس کردم

به یاد بهترین روزهای زندگی ام با تو

ای همه ی وجود من، سراسر تو

میدانی که هزار و چهارصد و شصت روز است که تو را ندیده ام؟

میدانی

و میدانی که چقدر برایت و به یادت نوشته ام

و چه روزها و شب ها نبودنت را به سختی زندگی کرده ام

هنوز هم

نسیم معنویت از جانب تو به سمت من روان است

هنوز هم واسطه ی بهترین فیض ها برای من تو هستی

اینجا

سرما را با خورشید یادت گرم میکنم

اینجا

پیامبری و فیض رساندن را از مجرای یاد تو می فهمم

روزها و دقایقی که همه چیز را فراموش می کنی و گرفتار هزار گرفتاریِ وقت پرکُنِ دنیایی هستی و همه چیز را از یاد برده ای و فراموشی و غفلت را زندگی میکنی

به یکباره

از کناره ای نور تو می آید

آوای ملکوتی ات را می شنوم که مرا به خود و خدا دعوت می کند

با مهربانانه ترین طنین

مثل نسیم خنک در گرمای مرداد

چه خوب

چه خوب که تو را دارم

و من قانعم

حتی به یادت

 

 

نوشته شده در شب 21 آذر 1391/چهارمین سالگرد فوت مونس

 

 

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حلما

چه قدر خوب است جایی باشی که نگرانِ هیچ نگاه نگرانی نباشی!تا برایش تمام شب را بارانی باشی! و چه قدر خوبتر است که نسیم معنویش هنوز از جانبش به سمت تو روان است و چه قدر خوبتر و خوبتر که این خنکای نسیم معنوی مونست را در هزار گرفتاریِ وقت پرکُنِ دنیایی در وجودت حس میکنی و سرمای سرد روزگار را گرم شاکر پروردگارت باش حس گران قیمتی داری... یادش گرامی

یحیی مونست نیس شایدم باشه اما قبل از اینکه بتونه تو رو برای همیشه ببینه و بفهمه و درک کنه باهاش درد دل کرده بودی. از نوشته هات فهمیدم این چهارسال چیزی پیدا کردی شبیه چراغ جادو هست میبیندت نگرانته و برات دعا میکنه ضمنا تو هم چون دلت براش تنگ میشه بیشتر واست دعا میکنه و چون نمیبینیش و حرصشو درنمیاری مورد نفرینشم قرار نمیگیری. حالا بشمر ببین الله وکیلی مزیتای تو بیشتره یا چراغ جادو؟؟؟

ذره

امروز عجب نیست اگر فاش نگردد آن عالم مستور به دستوری ستار باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست بدرید گریبان خود از عشق دگربار خامش که اشارت ز شه عشق چنین است کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار * شمس تبریزی ...

مسیح درویش

و چه خوب که تو را دارم... مسیح درویش

ای کاش رفتن برخی عزیزان ما را رهنمون شود به قدر دانستن عزیزانی دیگر که هنوز هستند.

امشب انگار، دگر زندگی ام باور نیست / کس به جز غصه در این خانه مرا یاور نیست سوختم در طلب دست نوازشگر و لیک / دو صد افسوس که دیگر به برم مادر نیست بی گل روی تو مادر دو جهان ویران باد / که به جز اشک زلالت به جهان گوهر نیست ساقی و میکده و جام و قدح جمله تویی / ورنه انگار شرابی به کف ساغر نیست پیر میخانه چه خوش گفت که در محفل عشق / آنکه مادر نپرستیده کم از کافر نیست آنچنان داغ فراقت به دلم آتش زد / که ز جسمم اثری از رد خاکستر نیست آسمان شبم از نور رخت روشن بود / شب تاریک مرا بی تو یکی اختر نیست رسم و آیین جهان گر همه تقدیر و قضاست / شکوه ای از ستم این فلک اخضر نیست مادرم رفت و نگاهش به دلم برجا ماند / به غریبی نگاهش نگهی دیگر نیست "وارث" از دوری مادر شب و روزش به عزاست / مرهمی بر دل غمدیده از این بهتر نیست

ازهار

چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است  شرم دارم كه شكايت كنم از تنهایی..

ازهار

چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است  شرم دارم كه شكايت كنم از تنهایی..

.......

یکم پیدا کردن واژه برای توصیف این متن سخته نمیدونم بگم غمگین بود یا قشنگ بود اما هرچی ک بود متنی بود ک از خوندنش حض کردم از قشنگی جملاتش...... خدا رحمتشون کنه مؤید باشید