دردِ بی دردی

کشیده ای محکم بر گوش ام بنواز

از سر خیرخواهی، از روی محبت

بیدارم کن ، هشیارم کن

از این راحت طلبی و آسایش خواهیِ پوچِ پستِ پرفتنه

از این روزهای بی فروغی که درد ندارند

 درد،

 همان عصاره ی بودن، دلیل خلقت، معنای بودنمان

از این لحظاتِ آرام که آرامش اش از هر دروغی ناپاک تر است

از این خو گرفتن به آسایش هایی دنیایی کثیف ، راحتی های پر زرق و برق بی مایه

باید هشیار شوم

باید هشیار شویم

پیش از آنکه آتش هشیارمان کند

من چگونه و چه وقت به این همه خواب دچار شدم

این مستی خواب آور از چه راهی بر من سلطه افکند، چگونه مرا اینچنین به خاک کشاند

تو، این تنها کار تو است

ای که آگاه و بینایی بر عمق جانم

نهیبی بزن،

که نیازمند آگاهی سخن ات و روشناییِ فریادت و حکمت کلامت هستم

همه جا را به دنبال پناهگاه می گردم، در کوچه پس کوچه ها، خانقاه ها و غارها ، جایی که هیچ کس مرا دچار نکند

پناهگاهی که مرا از این همه پریشانی نجات دهد

از این دریوزگیِ خور و خواب، از این "منفعت طلبی" متعفن و "مصلحت اندیشیِ" آلوده

پناه می برم از ساده لوحی در زیستن، دل خوش کردن به درک های ضعیف و ذلیل و در پی آگاهی نرفتن

آری از کسالت هایی که مرا زمین گیر کرده و هر لحظه عقب و عقب تر می راند به تو پناه می برم

همان که گذر روزها و شب ها را یک اتفاق معمولی جلوه می دهد تا کرامت مرا که در گروی مفید و سودمند زیستن است را لجن مال کند

پناه می برم از بی تفاوتی

بی تفاوتی در مقابل همه آنچه پیرامون ام اتفاق می افتد ، از بستن چشمانم در مقابل هر آنچه آرامش ام را به خطر می اندازد، از بستن زبانم هر جا که کنج عافیت ام را به مخاطره می اندازد

پناه می برم از تعصّب که کسب و کار اندیشیدن ام شده است، چنان با تعصب در آمیخته ام که گویی بی تعصب و آزاد و آزاده نمی توان زیست

از چه وقت ما به اینگونه بودن کشانده شده ایم ، چگونه ما از آنچه باید باشیم اینهمه فاصله گرفته ایم، چرا هست و باید ما اینقدر با هم غریبه اند

آری پناه می برم

از بیماری ترس، ترس از دیدن ، شنیدن ، خواندن

ترس از اندیشیدن به آنچه خواب شبانه را از من می گیرد و مرا به بیداری دچار می کند

ترسی که مرا از چشیدن معنای شیرین درد محروم کرده و به زندگی ای آسایش طلبانه کشانده است

 

آری نهیبی بزن،

بیداری ام آرزوست

مرا چنان استادم با دو اکسیرِ شفابخش "نداشتن" و "نخواستن" رویین تن کن

تا دیگر برای هیچ مصلحت و هیچ منتفعتی راه سستی و کسلی و آسایش را بر راهِ پر درد که کمال بخش است و پر خیر ترجیح ندهم

تو ای علی(ع)

ای مولود این روز

ای که هر گوشه ی زندگی ات نمونه ای از بهترین آزادی ها و آزادگی هاست

نمونه ی رها شدن از همه آنچه ما را به باتلاق گرفتار کرده

تو بهترین پناهگاهی

دستمان را بگیر و چونان عقیل بر آتش بگذار تا از این مستیِ بی مسئولیتی و غفلتِ بی دردی به درآییم

حال من و ملت ام خوب نیست

ما را چنین اسیر جهل و ساده اندیشی و تعصب مپسند،

ای نیکوترین خلقت پروردگار، خلقتی نیکو را برایمان آرزو کن

ای تو که با مصلحت اندیشی و منفعت خواهی بیگانه بودی، ای که از خطبه هایت ، مبارزه ات، سکوت ات، ناله ات، مناجات ات، حتی زیستن ات مسئولیت و مسئولیت پذیری می چکد

نوری عنایت کن تا آگاهی مان را منشایی باشد و هدایت مان را مبدأیی

 وجود ما ، اسیر کِرِختیِ خواب غفلت و گرفتار تزویر مدعیان دروغین حقیقت است

بیدارمان کن

 

و السلام علی من التبع الهدی

میرزا

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
الیشا

چه دعا های خوبی آمین بیش از همیشه به علی محتاجیم میشه نهج البلاغه بخونیم وفتی با هم شدیم بازم عیدت مبارک بازم روزت مبارک چه خوبه که تو رو دارم

Mr.h

زخمه ای کشید بر ساز انگار می گریست انگار رنج نهفته ای را فریاد می زد رنج خوبی ندیدن رنج تسلیم بودن و نبودن نبودن در میان کوران کر که التماس درد را سخره می گیرند نبودن در گندزار در گندزار احساسات کثیف کثیفان زخمه ای کشید بر ساز زخمه ای کشید بر زخم نمکی پاشید بر دل ریش گون درد را زجر می داد زخم را زخمی می کرد تشنه را عطشان می کرد عطش را زرد رو می کرد چه می خواهد این صدای درد آلود دردمند درددوست چرا همرنگ جماعت نمی شود چرا رسوا می شود چه می خواهد ازین توده ننگین که آز را طمع را حسد را می خرند به بهای صداقت و خوبی چه می خواهد از این تاجران حرفروش خرخرید زخمه ای می کشد بر ساز شاید به حال ما می خواهد بگرید آری بارانش را شنیدم عجیب خیس می کند گلبرگ را اما کیست که واروون می کند واروونه را کیست که ولایت می کند و می گرید می گرید بر حرمت شکنی گوسفندانش زخمه ای می کشد بر ساز سوزی می زند بر ساز خاکی می ریزد بر سر ساز آتشی می زند به جان ساز جان ساز رو ساز ساز ساز ای خوشا به حال این ساز.... .

صارمی

نظر من کو

صارمی

نظر من کو