معنای زندگی

گاهی می شود که مغزم تیر می کشد

بعد می زند به قلب ام

این دو عضو مزاحم

این دو عضوِ دائماً درگیر

آنوقت بی تاب می شود

مستِ بی می

عاشق بی معشوق

تشنه ی بی آب

انگار چیزی در وجودم آتش بر می انگیزد

وامانده به دنبالِ راه چاره ای می گردم، به دنبال پنجره ای تا باز اش کنم و نفسی تازه کنم

ولی حیف که نیست

انگار بعضی اوقات دنیا برای بودن دشوار تر است و نفس ها سنگین تر از همیشه

آری، گاهی

گاهی دوست دارم که کور باشم

نه از ناشکری نعمت هایم ، از سختی صحنه ای که با آن مواجه ام

چنان برق آسا بر وجودم می کوبد که مرا ویران می کند

آری خاصیت زندگی این است که هر چه بیشتر توجه کنی بیشتر درد می کشی

درد نداشتن

درد نفهمیدن

دردِ مسئولیت سنگینی که بر دوش ات افتاده و می افتد

دردِ نشنیدنِ نغمه هایی که شب و روز از آسمان به زمین می رسد

آری ، گاهی زندگی معنایی بیشتر از آنچه من فکر می کنم دارد

 و من برای زیستن ام

به عنوان دلیل زیستن ام

دنبال معنایی بالاتر هستم

بالاتر از اینکه هست...

 

/ 1 نظر / 23 بازدید
من

خیلی خوبه که زندگی پراز دغدغه ای داشنه باشیم این از سکون جلوگیری میکنه ولی من همیشه در جدال با دو حس هستم اینکه آدم خاص باشم یا یه آدم معمولی ؟ مرز این دو گاهی خیلی کمرنگ وغیر قابل تشخیصه خیلی گیج کننده اس دلایل وجود هرکدام وعدم دیگری انتخاب خیلی سخت کرده ... ولی انگار شما تونستین راهتون و پیدا کنین والان درحال ساختن مسیرتون هستین