گزارشی به یحیی

جلوی آینه ایستادم و بخش هایی از سرم که مو هاش ریخته رو نگاه می کنم.تا به مقصد برسیم خودم رو با چهره ام سر گرم می کنم.او ساکت روی ویلچر نشسته و فکر میکنه.به نظرم به ساعات سخت پیش رو می اندیشه.سعی می کنم فکرش رو پاره کنم،اما هیچ چیز به ذهنم نمی رسه.در آسانسور باز میشه.مثله در زندانی که تو رو به زندان دیگه هدایت می کنه.یاد زندان تصوراتم می افتم.تصوراتم از آدم های دور و برم.از وقایع اطراف که همچون زنجیری منو تو خودمو و جهالتم محبوس کرده.

از آسانسور خارج میشیم.از سالن روبروی اتاق عمل باید رد بشیم.چیزی شبیه کتابخونه و چند تا قرآن هم روشه.انگار اینجا،پشت در اتاق عمل،قرآن خیلی لازم میشه.راست می گفت.ما آدما تا رو براهیم بی خیالیم،تا به مشکل بخوریم سر به راهیم.

چرخ ویلچر قژقژ میکنه.انگار که زورش میاد روی سنگای اینجا راه بره.انگار اونم نفسش مثه نفسه محبوبم تنگه.اما اکسیژنی نداره.چاره ای نیست.باید تحمل کنه.

زیر لب دعا میکنه و از خدا میخواد که همه مریضارو خصوصا" اتاق عملیارو شفا بده.فکر می کنم چرا باید شفا بده؟مگه مریضیام نعمت نیستند.یکی میگه:نعمتن.اما واسه اهلش.اونیکه درک کنه این نعمته.

سر درش نوشته درمانگاه روز.البته من و همراه به فارسی ترجمش کردیم.چون اون میگه همه کسایی که زور میزنن تا انگلیسی بلغور کنن دارن به هویت خودشون لگد میزنن.نمیدونم هویت یعنی چی اما حال پرسیدنم ندارم.

وارد درمانگاه میشیم.تو دلم میگم چرا نذاشتن اسمشو دردگاه.مگه نه اینکه محبوب هر دفعه با درد میاد و با درد میره؟تازه شب تا صبح هم درد میکشه.

دست راست و چپت تخت هایی که روی هر کدوم یه نفر با کلی دستگاه آویزون به خودش دراز کشیده.مثه کسی میمونیم که از وسط باغ داره عبور میکنه.اما گلای این باغ تختان و کپسولای اکسیژن و مانع بین ماو اون تختا پرده های نارنجی.و کاش که سبز بودند...

روی تخت بستری میشه و درمان رو شروع میکنیم.درد توی چهرش محسوسه ونیست.سعی می کنه آروم باشه و من معنای تحمل رو لحظاتی می فهمم.همراه بی تابه و زیر لب چیزی می خونه.به من که کتاب "خدا بود و دیگر هیچ نبود" چمران تو دستمه اشاره میکنه که توام کتاب رو کنار بذار دعا کن.یاد دوست مثلا"معتقدم میفتم که میگفت هر چی خدا بخواد میشه و ما فقط باید بپذیریم.از اجبار این جمله خوشم نیومد و نتونستم باهاش کنار بیام.

تخت بقلی رو نگاه میکنم.پسری هم سن و سال من روش دراز کشیده.انگار عمل داره.مادرش نگران بهش چشم دوخته.روبرو پیرزنی بستریه.منو می بینه.یهو ازم میپرسه مشکلش چیه؟اشاره به محبوبم میکنه.توضیح میدم.میگه چند وقته اینجا میاین؟میگم چهار ساله.ما بزرگ شده ی این بیمارستانیم.این حرفم خودم رو تو فکر فرو میبره.انگار که تا به حال بهش فکر نکردم.بزرگ شدن..چه جوری؟؟کجا؟؟

.

.

وقتی بر میگردیم،انگار بین خواب و بیداریه.نزدیکای غروبه.به قول خودم هوا هر کی هر کیه،شاید همون گرگ و میش.حس و حال غروبای جمعه رو دارم.نگاهی بهش میکنم. فکر می کنم به دو راهی های پیش روم و به درخواستای لرزان دیگران.

حالا دیگه خستم.چشم میدوزم به ترافیک و میسپرم خودمو به پدالای زیر پام...

 

 

/ 8 نظر / 19 بازدید
صابر

کلاسم تازه تموم شده بود و خیلی خسته بودم فرداش هم که صبح زود باید می رفتم سر کار کار خسته کننده یی که وقتی ازش بر می گردم دیگه حتی نای فکر کردن به فردا را هم برام نمی ذاره گفت بیا باهم بریم تا یه جایی یه ذره مننو من کردم و در نهایت رفتیم گفت محبوبشو می خوان ببرن دکتر تو مسیر من هم که بود یه کم با هم صحبت می کنیم قبلا هم دیده بودمش همون روزا ی اول یه بار که تو حیاط خونشون بودم از تو بالکن با هم سلام و علیکی داشتیم بنده خدا به خاطر مشکلی که داشت صداش به سختی به گوشم رسید ولی اینبار به خودش چیزی نگفتم دل تو دلم نبود که ببینمش با هم حرف میزدیم ولی حواسم به همین موضوع بود تااینکه رسیدن یه فرشته بود با دوتا بال که گرمای محبتش همه ی آدما ی دور و بر ودر بر می گرفت کلامی شیرین و پر مهر داشت بهش حق می دادم که اینطور شیفته ی محبوبش باشه با وجود کسالتی که داشت حواسش به همه چیز بود وحتی به من از روزا ی قبل با هامون صحبت کرد گرچه نفسش یاری نمی کرد که حرفاشو کامل کنه ولی همینش هم پر از معنی بود معنی بودن تحمل شجاعت محبت وهزار تا معنی دیگه ومعنی ایثار تو

بیام هممون برای همه مریضا دعا کنیم. پیامبر اکرم میفرمایند:هيچ مؤمن و مؤمنه اى مريض نمى گردد مگر آن كه خطاها و لغزش هايش پاك و بخشوده مى شود.

علی

سلام طه جونم . اینجوری ننویس . از خوبی ها و مهربونی هاش بنویس . از خنده هاش و از دعا خوندناش و از اذیت کردناش . بنویس که چقدر منو اذیت میکنه و به من تیکه میندازه . خب اینا رو هم بگو دیگه . آقا پرودده ه ه ه ه تولدته اینا رو بگو . ما که همیشه توی قنوت نمازمون دعا میکنیم . مونس رو مثل مامان خودم دوسش دارم . از همه اونایی که این وبلاگ رو میخونن میخوام که واسه مونس دعا کنن . راستی اونی که داره کچل میشه تویی یا صابی . مگه تو هم داری کچل میشی . طه جونم تویی و زلف های افشونت و ابروی کمونت و اون شعری که میخونی . نمیشه بگیم که کله یارم کچله آخ کچله . باید بگیم زلفای یارم افشونه . مخلص . کوچیک شما .

دی.اس.

خدا حفظشون کنه: هم محبوبتو، هم یحیی، هم دوست مثلا"معتقدت(!!)، هم اتاق عملی ها و مریضا، هم زندونی ها و هم من و هم تو

بهروز

سلام... اول میگم خدا بهتون صبر و تحمل بده... چون از فضایی که توصیف میکنی خیلی دور نیستم... عزیزم(مادر بزرگم)،وقتی زنده بود دعا هاش ردخور نداشت...خیلی کار درست بود... همه دوستهام وقتی کارشون گیر بود میگفتن به عزیزت بگو برامون دعا کنه... هنوزم من به عزیزم وابسته ام و از اون می خوام که برای مادر دوستم دعا کنه... ایشالله که شفا پیدا کنه...

مهسا

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست "امتحان ریشه هاست" ریشه هم هرگز اسیر باد نیست "زندگی چون پیچکی ست انتهایش میرسد پیش خدا..."

تنها

متن زیبایی بود. و البته پر از درد. من که دارم دیر میخونم اما خدا رحمتشون کنه و عاقبت به خیری برای شما

تنها

راستی. , اون ادمی که گفتین دوست مثلامعتقدتون اصلا هم معتقد نیست.اکه ادم به خدا اعقاد داشته باشه ایمان داره که خدا همیشه همیشه صداش رو میشنوه و دعاش رو مستجاب میکنه . شاید نه به ظاهر مستجاب اما در باطن مستجابه حتما (یه کم پیچ داره)