تفاوت دانستن و باور داشتن

اینجا برای همه چیز باید به دنبال دلیل بگردی.

 نشانه اش نگاه های حیران دیگران است یا سوالهای پشت سر هم آنها.

 برای یک مسلمان عادی است که شبی را تا صبح به بحث از توحید و نبوت و احکام برساند و خواب به چشمش نیاید و هرچه بیشتر بحث کند عمق حرف و سخن او را به نقطه ای بالاتر بکشاند،

 امّا

برای آنکه به هیچ چیز باوری ندارد چه دلیلی هست که پا به پای من بحث کند و بپرسد و هر چه بیشتر بپرسد بیشتر کنجکاو شود و آنقدر بگوید و بشنود که منِ عاشقِ شنیدن و گفتن را وادار به کناره گیری کند. چشمانشان را که خوب نگاه کنی، در بینابین سخن ها می بینی که گاهی از یافتن نکته ای که با عمق وجودش حس کرده و تا به حال هزاران بار تجربه کرده برق می زند

و از قلبش نور بیرون میریزد

 و گاهی چشمانش فرو می رود

 معلوم است که یا زبان تو الکن از بیان آن حقیقت است یا دلایلت برای گفتن چنین پیامی مستحکم نیست

وقتی از چیزی سخن بگویی که بدان ایمان نداری و با وجودت حس نکردی این سخن راهی به دیگری نمی یابد و می ماند و در وجودت خودت می ماند و میگندد.

سخن از دهان بیرون می آید امّا باور از دل می جوشد و فرسنگ ها فاصله است میان این دو

باید از اوّلِ اوّل و ابتدای ابتدا سخن آغاز کرد و همه چیز را دوباره صورت بندی کرد و برای همه چیز دلیل آورد و همه نکات را در ذهن مستند کرد و برای هر شبهه ای پاسخی یافت. باید بتوانی در مقابل سوالها خودت را به جستجوگری عادت دهی و نه به پاک کردن سوال برای داشتن دو سه روزی آرامشِ بیشتر.

 این است که جستجوگر از هیچ سوالی واهمه ای ندارد و هیچ کتابی برایش گمراه کننده نیست و هیچ هم نشینی او را به بیراهه نمی برد که او تمرین حقیقت جویی و شنیدن سخن ها و انتخاب کردن بهترین آن ها را بارها و بارها انجام داده و اینک خوب میفهمد که تحت تاثیر نسیم هایی که از این طرف و آن طرف می رود نباید باشد.

وقتی قرار باشد از ابتدا شروع کنی و هیچ نقلی و حدیثی و نوشته ای و رساله ای و کتابی در کار نباشد، از کجا شروع می کنی؟چه می کنی؟ موضوع سخن کدام باید باشد؟به چه باید بپردازی و توجه ها را به چه باید جلب کنی؟

اوضاع ما زیر انباشت کتاب و مقاله و حدیث و رساله اوضاع کسی است که دارد متنی را سر و ته می خواند یا در مسابقه ای شرکت کرده بدون آنکه بداند چگونه باید در آن شرکت کند و قوانین اش را بلد نیست و راه و شیوه ی پیروز شدن را نیز هیچ گاه ندیده و نیاموخته. اوضاع کسی است که بدون سوال به پاسخ نگاه می کند. چه می فهمد؟هیچ. چه چیزی درک می کند؟هیچ. تنها چند خطی به چشمانش می خورد و کم و کاست و کوته نگرانه بدان می نگرد و در آخر هم فکر می کند که نکته ای فهمیده. این است حکایت نگاه ما به کتاب شریف قرآن و به احادیث رسیده از ائمه. نگاهی بی فایده که بی سوال و بدون دانستن مقدمات بزرگترین پاسخ ها هم کارساز نیست. این است که قرآن برای ما درمان تمام دردها و شفادهنده ی بیماریها و نجات دهنده ی گرفتاریها و روشنی بخش ظلمات نیست.

باید در مجال دیگری به جزء توضیح داد

تا بعد...

 

/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بي نام

يه سربه آرشيوت بزن يادت مياد [متفکر]ازحالامامشتاقان درياي طوفاني منتظريم واسه كارجديدت به نام ع ش ق [رویا]

روحانی

برادر گرامی آقای موحدی سلام حرکت شما من را به یاد این بخش از خطبه های نهج البلاغه انداخت "و بدانید که بندگانی هستند که دانش پیامبر را به دل می سپارند و از دستبرد نگه می دارند و چشمه های آن را جاری می سازند و به یاری هم برمی خیزند و یکدیگر را دیدار می نمایند و از جام سیراب کننده ای به هم می نوشانند و سیراب باز می گردند.تردید به دلشان در نمی آمیزد و بدگمانی و بدگویی به سو یشان نمی تازد. خداوند آنها را بدین خلق و خوی خوش آفریده است. به هم مهر می ورزند و با هم می سازند. اینان همچون دانۀ پاک شدۀ برگزیده اند، که غربال شده اند و بذرهای بد را به دور انداخته اند و پراکنده ساخته اند، که آن دانه را پاک کردن و آزمودن پاکیزه کرده است."(دانشوران الهی خطبه 214) همواره پیروز و موفق باشید.

این بنده های خدا رو معطل کردی که چی؟ بگو که قاف حرف آخر عشق است... و عشق حرف آخر دنیا و چهار حرف دارد حسین حسین حسین

بي نام

در پاسخ به دوست همنام بدون نام ،عشق اول وآخرش خداست،بعدهم امام حسين(ع)،چرا بابي احترامي نام اماممون روبرديد،ويه عشق ديگه هست به اسم طه حسين شايدشمامنظورتون اينه[قهقهه]

بي نام

پس حتما لازم شدكه ازعشق بنويسي،دلم واسه يه دعواي حسابي تنگ شده[قهقهه]

ازهار

توصیفات شما از آدمهای جویای حقیقت منو یاد بچه ها انداخت که به دور از ادعای دونستن در تکاپو هستن گاهی باید طفل بود تا آموخت به قولی: دستی به زیر چانه ی آدم بزرگ هاست این تازه یک نشانه ی آدم بزرگ هاست...

عجیب ولی واقعی... گذاشتن یا نذاشتن یه (ع) اینقدر سو تفاهم ایجاد میکنه؟؟؟ عشق هیچ آدم زمینی حرف آخر دنیا نیست. گرچه که آدمها هرکدام به تنهایی مختار به انتخاب دنیایشان و حرف آخرش هستند. اما واقعیت، فرمانبردار نیست و خود فرمانداری دارد. و حرف آخری ... که من وتو دوست بی نام هیچ کاره ایم! این حرف آخر از نگاه من عشق حسین است حسینی بدون پسوند و پیشوند که باقی حسین نامان از اسم و رسم او الگو گرفته اند. و معرف خیل انسانها روی این کره ی خاکی

حرف آخر مهمه چون آیینه ی اعمال توست در آغاز و میانه ی راه نمره ی رد یا قبول است در امتحانی که داده ای امتحانی که تقلب در آن جایگاهی ندارد. و تو میبایست راه را درست میرفتی. یعنی همان قدم نخستین و میانه را ادعایی ندارم که مهمتر است اما باور دارم که گاه در آخرین قدم پایم میلغزد. و اینجا خدایی لازم است با لطفش تا دستم را بگیرد. همین

بي نام

دوست همنام بسيارزيباايراد سخن فرموديد، اما(ع)سوءتفاهم ايجاد نمي كنه بلكه به اين اسم قداست مي ده ،همين (ع) كه نقش الگو روايفامي كنه،وهزاران مفهوم ديگردراين (ع)نهفته است كه ...

به نظرم نه زیادی سنتی بازی راه بندازید نه زیادی روشن فکری بازی (علیه السلام) را برای احترام به او می آوریم و برای اعمالی که کرد که هیچ بنی بشری نکرد. سلام خدا بر همه ی انسانهایی که به راستی راه راست را میروند و فدایی راه حق و حضرت حقند. پس سلام و درود خدا بر رسول معظم اسلام و آل و اهل بیت او که ما هم جزئی از آل و اهل بیت آن بزرگواریم.