آگاهی و درد

همواره سعی کرده ام آگاهانه زندگی کنم

بدانم و بفهمم و بخوانم و بشنوم

و از تمامِ این افعال لذت ببرم

چه، زندگی غیر از لذت هیچ نیست

و کمال انسان همان لذت بردن است

لذت های متعالی و پایدار

هر لحظه که بدون لذتی سپری شود به بطالت رفته و ما را از دلیل خلقت مان دور کرده است

اما گاهی

درد چنان هوار می کشد

که امان ات را می برد

نفس ات بند می آید

چاره ای نداری جز آنکه خود را به بی خیالی بزنی

بی خیالی ای که از آن متنفر بودی و می خواستی جان بدهی اما بی تفاوت نباشی، اینک تبدیل می شود به تنها پناهگاهی که داری و تنها روزنه ی می شود که تو را از درد و رنج ات نجات دهد

یا حداقل بتواند درد ات را تخفیف دهد

بی تفاوتی

بی خیالی

خود را به راه دیگری می زنم تا عمق درد بر جانم ننشیند

دردی که بالا می آید تا سرم

و میخواهد مرا خفه کند

و این تنها آگاهی است که می تواند چنین دردی را پدید آورد

آگاهی ، با همه لطف هایش تو را به وادی رنج هم می کشد

رنجِ بودن، رنجِ دانستن، رنجِ نتوانستن

رنجِ عجز

عجز از تغییر آنچه هست به آنچه باید باشد

و درگیر می شوی

با خودت

درگیر گرفتاریهای روحی ات

درگیر دردهای مردم ات

حتی وقتی تنهایی

و حتی وقتی دوری و نزدیک

 

مرد را دردی اگر باشد خوش است...

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
نیلوفر

هم وبتون و هم قالبتو خيلي خوب هستن.[ماچ][قلب][گل]

من

درد آگاهی نداشتن اش یک درد است وداشتنش اش هزار به هر حال تیغ تیز دولبه ای است که می برد اما خوشا که بریده شدن از لبه ی آگاهی ... دردی که ثمری دارد

من

درد خبیث بی نشانه است کسی متوجه حضورش نمی شود همان که نشان از سکون وایستایی میدهد به قول شما پس انسان درد مند درحرکت به سمت پویایی است اما با سرعت های متفاوت گهی تند وگهی خسته البته زاوایای بحث بسار است وجای بحثی طولانی

الیشا

می دانم جامه نیستند چامه و چکامه هم نیستند نگفتنی و نهفتنی نام دیگر ما