دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم

متن زیر تقدیم به آنان که آن را قرائت کنند نه اینکه تنها بخوانند:

واقعیتی وجود دارد

و آن این است که محیط پیرامون یک نفر بر شکل گیری باور او و برقراری شخصیت او تاثیر بسیاری دارد

این تاثیرِ فوق العاده را از مقایسه ی فرهنگی و رفتاری یک ایرانی با یک غربی یا یک ژاپنی میتوان تا حدود زیادی فهمید

حتی فردی ایرانی که در یک خانواده شهری رشد کرده باروستایی ، بالا شهری با پایین شهری، مذهبی با غیر مذهبی، مدرن با سنتی، متمول با فقیر و... باهم متفاوت اند و وقتی به گوشه گوشه ی رفتار و باور او نگاه کنیم و دقیق شویم میتوانیم نشانه هایی از این تفاوت را ببینم

این تاثیر در برخی موارد به نحوی است که در یک محیط یک ارزش را ضد ارزش نشان میدهد و یک ناهنجاری را هنجار و فرد را با چنین گرایشاتی تربیت می کند و در شخصیت او جای می گیرد

یعنی می تواند بسیاری از باید ها و نبایدها را به صورتی متفاوت نشان دهد و عمل فرد را به شکلی خاص و متناسب با محیطش تنظیم کند. مثل یک روستایی که به شهر می آید و غذا را با دست می خورد و این امر برایش زیبایی تکیه بر سنت روستایش را دارد ولی برای یک شهری بی ادبی محسوب می شود.

حالا نگاه کن

من و تو

اینجا

 محیطی دینی

با انسان هایی که همه بر باورهای مشترک بسیارند

و از چیزهایی سخن می گویند و به گونه ای عمل می کنند که با باورهایت تطبیق دارد و تعجب تو را وا نمیدارد

از حرف هایی که تا کنون نشنیده باشی

سخن من با باور تو تفاوت اندک و سخن تو با اعتقاد من اختلاف ناچیزی دارد

عمل و باور تو نیز تحت چنین شرایطی رشد می کند و بارور می شود

امّا

زمان و زمانه را نگه دار

یک ایست به روزگار بگو

تا قدری بیاندیشیم به آنچه می اندیشیم و عمل میکنیم

تا مبادا ما نیز اسیر محیط شده باشیم و درست و غلط را نه آنگونه که باید

 که از فضایی اینچنینی درک می کنیم

باید ایستاد

البته توقفی موقت

برای حرکتی بهتر و گام هایی محکم تر

نکند که واقعیت دنیا با آنچه ما میگوییم و میشنویم فرق کند

نکند آنچه میگوییم و مینویسیم و سعی میکنیم عمل کنیم، رویایی بیش نباشد

نکند دینداری بدین شکل تنها در کتاب ها موجود است و ما بیهوده بی چراغ گرد شهر می گردیم

نکند ما هم افتاده ایم در گردبادی که ما را با خود می برد و چنان به آن خو کرده ایم که راهی برای بیرون آمدن نداریم

نکند ما هم در دوران جاهلیتی  نوین هستیم

همان گونه که در آن زمان همگان بر دین پدران خود بودند،ما هم عادت کرده­ایم به دیندار بودن

باید بازگشت و این راه رفته را بررسی کرد

و شجاعت این را داشت که به تاول های پایمان بگوییم راه را اشتباه آمده ایم

باید دانست که چه می کنیم

باید دوباره اندیشید به بودن و زیستن

من اینک میفهمم که کدام تفکر را خدا عبادت می داند

تفکری که به او، بودن یا نبودن، چگونه بودن و ارتباط میان تو و او باشد

لبخند میزند وقتی تو در بودنش "شک" میکنی و بعد می اندیشی به این شک ات

که تفکر ما هدیه ای است که او به ما عطا کرده و رسول باطنی نامیده اش

بردار چشمانت را

با آب طاهر حق جویی بشوی

و دوباره نگاه کن

اصلاً بردار و به جایی بیرون محیطی که هستی، بیرون هیئت، بیرون تشیع، اصلاً بیرون اسلام ببر و با اندوخته هایت از الهام و منطق و استدلال و عقل نگاه کن

همه جا حرف های تازه ای برای شنیدن هست

به شرطی که تو گوشهایت باز باشد

افق های جدید را تجربه کن

بگذار ذهنت رها شود از اسارت فضایی که تو را به بودن مشخصی "عادت " میدهد

بگذار ما نیز آزاده بودن و آزاد اندیش بودنِ بدون تعصّب کورکورانه را تجربه کنیم که آزاد اندیشی بزرگترین نعمت است

چه تنفّر برانگیز است دینداری تهی از عقلانیت

که این دین به هیچ دردی نمیخورد و دردی از کسی درمان نمیکند

وقتی چیزی به درد کسی نخورد، دیگر بحث از این که آن چیز چیست، بی مورد است.

خدا میخواهد از من و تو که به بودنش شک کنیم و بیاندیشیم تا به یقین برسیم

و ربوبیت و رب بودن خدا یعنی هر لحظه تردیدی و پاسخی به این تردید

چه آنکه به چنین ربوبیتی باور دارد هر لحظه در برابر دوراهی حاضر بودن و نبودن خدا بر مبنای فهم و باورش عمل میکند و آنکه تنها تن داده به دریافتی ساده در هر گذرگاهی می لغزد و هزار رب دیگر را به جای خدای حقیقی اشتباه میگیرد.

مباد روزی که بفهمیم خدایی که ساخته ایم سنگ و چوب باطل اند و ما تنها گرفتار زنجیرهای عاطفی دینداری بوده ایم

مباد روزی که از تغییر مسیر هراس داشته باشیم و بترسیم از شکستن این پیله ی چرک آلودی که دور خود تنیده ایم

مبادا عادت کنیم به دیدن دنیا و واقعیت هایش از عینک محیط خودمان و این پایبندی ما به چنین نگاهی ما را به بیراهه بکشاند

بازگشت به دین با عقل و تحلیل درست از شرایط و اقتضائات زمان دو عصایی هستند که ما را بر پا می دارند و نیاز امروز و هر روز مایند.برای هر کس که دینداری را به عنوان راه نیکوی زیستن برگزیده ضروری است که درباره ی پایبندی اش به باید ها  نبایدها در امروز، اینجا و دنیایی اینچنینی تصمیم بگیرد و بر مبنای ضرورتها، شرایط و محدودیت های امروز عمل فردا را انتخاب کند.

تا روزی نرسد که به یکباره بیدار شویم و ببینیم آنچه داریم نه باور و اعتقاد مستحکم که احساسی گذراست که در طوفان واقعیت روزگار بر باد می رود

به باد می رود و هیچ از آن باقی نمی ماند

می بایستی دنباله روی معرفتی رفت که درکی روبنایی از مساله نباشد و عمیق شده باشد و این تعمیق یک ضرورت اجتناب ناپذیر در امر دینداری است

بیا و به اسلامی برای یک مسیحی مسلمان شده در قلب رم بیاندیش

به خدا و پیامبری برای یک هندوی مسلمان شده در محله ای بودایی یا گاو پرست فکر کن

این بنا که ساخته ایم در پایه اش عنصر کلیدی عقلانیت را کم دارد

قرار بود در تار و پود فرش دینداریمان عقلانیت تنیده باشد و ما بخشی را اشتباه بافته ایم

باید باز گردیم به شریعت عقل و قناعت نکینم به شریعت نقل

به روزی فکر کن که آنچه انتظارش را نداری پیش آید،

 بزنگاهی، دوراهی­ای که میتواند ایمانت را بیازماید

آنجا که دیگر محیط زیبا و رویایی محفل دوستان نیست که تو را به راهی مستقیم بکشاند و تو نیز خود را رها کنی تا به سعادت برسی

اگرتو را به شرایطی متفاوت ببرند چه میکنی؟مرد آن میدان هستی؟ ابراهیم هستی در میان بت پرستان؟ یا موسی در میان ساحران؟

تا کجا پای آنچه برایت شکل گرفته ایستاده ای و می ایستی؟

جواب اینها به این مربوط می شود که هر آنچه می اندیشی برایت باور شده باشد. یعنی از فرآیندی به نام "باورمند شدن" گذشته باشد و این امر محقّق نشود مگر با قدرت اندیشه و استدلال و تعقل ات. با فهم دقیق ات از دنیا و شرایط آن و شیوه ی معتقد بودن در دنیای مدرنِ هزار توی پیچ در پیچِ امروز.

و من این ها را به برکت دوستان جدیدِ "شیطان پرست" و "بی خدا" و "تازه مسلمان شده" و "هیئتی بریده از دین و دینداری" درک کردم که هر کدام با نگاه جدید و متفاوت خود مرا به اقیانوس خویشتنم فرو بردند تا دوباره بیاندیشم. عمیقاً بیاندیشم.

من در این اقیانوس تنها شنا کردم.هزاران موج سهمگین و سنگین شبهه بود که همزمان از جانب این دوستان بر من کوبیده می شد. هزار سوال و ابهام و تردید وجودم را چون خوره میخورند و خواب و خوراک را بر من سخت می کرد و میکند ولی من لذت می برم از این همه نور که به خانه ی وجودم می ریزد که هر نگاه متفاوت را پرتویی می بینم که مرا کمک کند برای اعتقاد پیدا کردن به چیزی که پایدار باشد و به راحتی تن به زوال ندهد. امّا گویی راه رهایی را بایستی تنها یافت. که نور را باید خودت پیدا کنی. تقلیدی نیست. به هیچ چیز دیگری اعتمادی نیست مگر آنچه بدان رسیده باشی و فهم وجدانی کرده باشی و تکلیف تو نیز در قبال چیزهایی است که درک کرده ای. هر چه قبلاً پذیرفته ام را باید بررسی می کردم. هیچ پیش فرضی نیست که این پیش فرضها و پیش داوریها در بسیاری مواقع عینکی است که ما بر ذهن زده ایم و ذهن ما را به شکلی جهت داده اند که از واقعیت دور می کند.بگذار پیشفرض هایت در میدان گفت و گویی یا خواندن نوشته ای یا شنیدن سخنی مورد سوال قرار داده شود و تو بازگردی به مشاهده و شاهد از دنیا و واقعیت هایش و تمایلات و بی میلی های فطری بیاوری. بازگردی به تمام آنچه به عنوان یک انسان داری و استنادت را از میل به خوبی ها شروع کنی و تنفر ذاتی انسان بودنت از بدی ها. استدلال بیاوری از آنچه در دنیای واقع می بینی و از تجربه های دینی که داشته ای. و این همه  نه برای عرضه بر کسی یا مواجهه با آنان که راهی غیر از تو دارند و تو را با تکفیر و تمسخر می رانند، نه، که برای وجود خودت که آتش گرفته و میسوزد و بی تاب و بی قرار فهمیدن است و بارها به خودش میگوید نکند من دنیایی ساخته ام سست تر از تار عنکبوت. نکند حکایت سستی خانه ی عنکبوت در کتاب  قرآن حکایت سستی خانه وجود من، باور من و زندگی نه دیندارانه که دیندارگونه ی من است. نکند...

چه آنکس که حرکت نمی کند و خودش را پشت زندگی ای که بدان عادت کرده پنهان کرده و به خور و خواب زندگی عادی خو کرده، تا با تکیه بر یک محیط مشخص ثابت که میپندارد نیکوست دنیا را سپری کند غافل از دو راهی هایی است که پیش رو دارد و غافل از کارکرد مهم دین که آزاد کردن عقل و خرد از زنجیرهاست، آنگونه که علی(ع) بزرگ فلسفه ی بعثت پیامبر خاتم را چنین آزادی بخشی زیبایی بیان می کند، غافل است و شناختش از دین نقصی بزرگ دارد که روزی بنای دینداریش را فرو می ریزد. فقط کسانی می­توانند از دل دریا خبر گیرند که از ساحل به داخل دریا آیند.  حتماً شنیده ای مثال آن عارف را که سالهای سال به مسجد و خانه و زندگی دیندارانه اش امیدوار بود و دل بسته بود و غافل از آنچه در واقعیت وجود دارد و امتحان هایی که انتظارش را می کشید عمر می گذراند تا اینکه روزی رسید که هر آنچه فکر می کرد که اندوخته بر باد رفت که هفتاد سال عبادت    یک شب به باد رفت.  دینداریِ حجره ای و خانقاهی محکوم به شکست در میدان امتحان و ابتلا است چراکه بی توجه از واقعیت های پیرامون خود را به حجره اش، خانه اش، خانواده اش یا محیط دوستانش دلبسته کرده است که اگر واقعیت را از دَر بیرون کنی از پنجره وارد می شود و از پنجره بیرون کنی قلبت بدان گواهی می دهد و روزی از خود میپرسی که من اینجا چه میکنم و دنیا چگونه است؟ می پرسی این کیست که من در مقابلش به سجده افتاده ام و چرا افتاده ام و 6 میلیارد غیر مسلمان که هیچ قید و بندی در زندگی خود احساس نمی کنند و حتی درکی از احیا و هیئت و اعتکاف و روزه و نماز ندارند هم انسانند و دارند زندگی میکنند و فرق من باآنان چیست و چه میکنند و من چرا اینگونه ام و دیگران به گونه ای دیگر و کداممان نیکوتر زندگی می کنیم و هزار هزار سوال دیگر. شنیده ام ملاصدرا هم سوالات بسیاری داشت و نزد استادش که می رفت پشت سر هم آنقدر می پرسید که داغ می شد، عرق می کرد و با حرارت میپرسید و میپرسید تا از حال می رفت. به راستی حال آنان که به دنبال فهمیدن و درک متعالی هستند و نه تبعیتی سخیف و بی فایده و پوچ و سطحی اینگونه اند. انجام ندادن به مراتب از نفهمیده انجام دادن بهتر است. این دردِ امروز ماست که با هر که میپرسد و سوال دارد آنچنان می کنند که دهان ببندد و آنکه بی چون و چرا می پذیرد و چشمی بر دهان دیگران دوخته را بزرگ می شمارند. این گرفتاری ماست که اندیشمندانمان ما را به تقلید در اخلاق و عرفان و کسب معرفت تقلیدی حتی در فهم قرآن وا میدارند و شور و شوق دانستن و بحث کردن و متقاعد نشدن و باز پرسیدن و جستن و راه یافتن را به هوی و هوس، وسواس و یا لجاجت نسبت میدهند.

 بیا از کنار این سخنان بگذریم که ما خود و تنها خودمان مسئول سرنوشت خود هستیم. راه بیفت و دنیا را ببین. آن قسمتش را که تا به حال ندیده ای و بدان نیاندیشیده ای. آن بخش از زندگی کردن که به راحتیِِ مسلمان بودن در جمع مسلمانان نیست. چونان موسی صدر به محله ی مسیحیان برو و با آنان زندگی کن و با ایشان نشست و برخاست کن تا چشمانت باز شود به بودنی متفاوت که تو را کمک می کند به زندگی بهتر. من این روزها دیده ام که در زیر پوست این شهر بسیارند مردمی که در مقابل آنچه من و تو بدیهی می شماریم سوال های بسیاری دارند و حرف هایی برای گفتن. آنقدر زیادند که گاهی فکر می کنم من زیر پوست شهر هستم و آنان جریان رایج و مرسوم جامعه ی ما را می سازند. راه تو اگر بر حق است این سخنان را بشنو و پاسخ هایش را بر وجود حق طلب خودت بده تا باز نمانی از کشف حقیقتی که ممکن است از زبان آنان صادر شود.

 گرچه شاید من و تو نتوانیم. گویی آنچه بدان عادت کرده ایم قدرت و توان تحمّل نظری خلاف خود را از ما گرفته است. در اولین شبهه ای که از سر جهل بر ما، باورهامان، از خدا و پیامبر و امام گرفته تا احکام و اخلاق توصیه شده در شریعتمان وارد شود، چشمانمان از حدقه بیرون می زند و رگ گردنمان برآمده می شود و در بهترین حالت تصمیممان به ترک آن فرد و محیط و بیزاری جستن از او می شود غافل از اینکه آنچه او میگوید و تو را به تفکر وا میدارد چه بسا هدایتگر تو در مسیری که می روی باشد. شاید این از آن روست که آنچه می گوید ستون های وجودت را می لرزاند که سالهاست به باورهایی عادت کرده ایم و قطعی و حتمی و یقینی میدانیم ولی اگر اندکی دقیق شویم هزار حفره و سوراخ در آن میابیم و می فهمیم که این خانه همواره روی گسل زلزله است و هر آن ممکن است بریزد.دل خوش به چه شده ایم؟ به دنبال سوال رفتن و از شک های گوناگون یقین ساختن راه نجات است و نه چونان کبک سر بر برف ساده ی تقلید، تبعیت کورکورانه و دلخوش بودن به نام مسلمانی. انسان عبارت است از یک تردید، یک نوسان دائمی.

بیا دیگرانی که از ما متفاوت اند را مثل غریبه ای نگاه نکنیم که اقیانوس فاصله ی میان ما و او راه را بر سخن گفتن و اندیشیدنمان ببندد. من به تجربه یافته ام که دو انسان که با هم در بسیاری باور ها متفاوند هم میتوانند برای هم پلی به سوی حقیقت شوند. دوست بی خدایت هم می تواند با بودنش تو را به خدا متوجه سازد.

 امّا بیاندیش به اینکه  آنچه به نام مسلمانی بر من و تو عرضه می شود، او و کسانی مثل او را به که و چه متوجه می کند. دینداری تعصب، خرافه و جهالت مرکب(مرکّب است که اصلاً نمیدانیم که نمیدانیم و اسیر چه چیزهایی هستیم). دینداری ای که عقیده ها را در دام عقده ها  حبس می کند و از ما وجودی رقت بار و بی منطق می سازد. و البته که این در مورد تمام آنچه به عنوان اسلام ارائه می شودنیست.من سخن از بخشی از دینداری می گویم که مشمول چنین شرایطی است و متاسفانه کم هم نیست.

 پرده ها را کنار بزن و بنشین و گوش کن به سخنان آنان که اولیه ترین و ابتدایی ترین باورهای تو را مورد شبهه قرار می دهند و بگذار برای مدتی باورهایت مخدوش باشد تا بگردی و راه را بیابی. البته که انسانی این چنینی اهل سستی و کاهلی در یافتن حق نیست و به همان اندازه که به این سخنان گوش میکند به دنبال حقیقت امر نیز می رود و به عمق و ژرفای سخنان می اندیشد و هر جا حقیقتی دید تصدیق می کند، نه آنکه هر بادی به سمتی بکشاندش.

بیا دست در دست هم دهیم و با هم عهد کنیم که پیرو مذهب حقیقت باشیم  و عقیده های عقده وار و تعصب های بیجامان را کنار بگذاریم و بیاندیشیم در ماهیت و واقعیت امور. آنچه ما را نجات می دهد باورمندی به حقیقت است. اگر مرد میدان هستیم و با حق همراه و به دنبال تصدیق حقیقتیم پس چه باک از حمله ای مردانه بر باورت. چه بیم از طوفان شبهه و تردید...

.

.

.

آنگاه که ابراز کرد تمایلاتی به شیطان به عنوان وجود ماوراییِ قدرتمندِ عالم دارد، همه چونان جذامی ها نگاهش کردند و من از حجم فشار نگاهشان بر خود لرزیدم چه برسد به خود او. ساعتی بعد مرا در گوشه ای تنها یافت و همین که لب به سخن گشود و از باورهایش گفت و صحبت هایش را تمام کرد........

نگاه خدا را بر وجودم حس کردم، قدرتمند تر از هر چه هست و مهربان تر از آنچه تصوّر کنم...

خدایا

با آتش مقدس " شک"

یقین های پوچم را بسوزان

تا از گِل وجودم در کوره­ی مواجهه با چنین تردید هایی ایمانی طلایی و مستحکم و متعالی پدید آید.

تا بعد

میرزا طه حسین موحدی

 

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوستدار عشق

سلام خيلي خوشحالم كه شما اقتصاد ميخونيد چون چندين سوال اقتصادي تو ذهن من وجود داره اگر اينقدر تو اقتصاد منطق وجود داره و يك اصل ياد مي دن بعد بقيه رو خودت كشف ميكني پس چه طور اين همه بين اقتصاد دان ها اختلاف نظر وجود داره يعني نظرات 180 درجه متفاوت يك مثال اقتصاددان هاي دولت با منتقدين دولت يا اروپا با آسيا...يا كه ميگن اقتصاد اسلامي با نميدونم ليبرال ولي چيزي چيزي كه ميدونم اينه كه شما ميريد اون نظري كه استادشما بهتون ميگه و فكر ميكنيد منطقي تره است وقبول ميكنيد ببين رفيق من خودم مكانيك ميخونم و در علوم رياضي و مهندسي به اين صورت كه قوانين ثابت اگه يه توپ و بندازي بالا مياد پايين ولي نمي دونم در علوم انساني همه به خودشون حق ميدن دربارش نظر بدن يعني شما يه ميكروفون بگير برو تو خيبون اصلا برو جايي كه فكر ميكني مردمش از نظر علمي پايين هستند يه سوال كه در حوزه علوم انسني است بپرس ببين ميتونن يك ربع برات حرف بزن بدون نفس من خودم رياضي خوندم و ميگن همون طور كه تو نميتوني در مورد مهنسي مكانيك نظر بدي يا در مورد پزشكي،من هم به خودم اجازه نميدم در علوم اقتصادي يا ديني يا سياسي يا ... كه متخصص خودشوداره نظر بدم

دوستدار عشق

ادامه .... من ميگم هر علمي متخصص دره و بايد به اون رجوع كنيم. با توجه به اين حرف تو كه گفتي دين با بقيه علوم فرق داره و در لحظه لحظه زندگي ما اثر داره پس بيشتر از بقيهي علوم به متخصص احتياج داره طرف ميره سي سال درس ميخونه ميشه مرجع بعد يك نفر كه دو تا كتاب خونده اونو مرتجع يا اين كه اين چي ميدونه خطاب ميكنه... اين حرفام رو دلم موند بعد از پاسخ شما اميدوارم منظور من و فهميده باشي چي ميخوام بگم من ميگم: هر علم متخصص داره پس بايد به اون رجوع كرد اينم ميدونم كه اين متننت ريطي به حرفاي من نداشت ولي اون پااگرافت من و وادار كرد اون حرفا رو بزنم بازم. بازم از متن قشنگ و مفهوميت ممنون

حلما

سلام دوست خوبم گر چه غم از دست دادن مادر بزرگ عزيزتان سنگين است، اما صبرتان ستودني است... عروج مادربزرگتون رو تسليت ميگم.

دوستدار عشق

سلام ببين توي همون جنگلاي آمازون وقتي به تو يه توضيح و مسائل مي دن با قرآن بعد فرد ميشينه با خوندن و فكر كردن به اسلام ميرسه؟ يعني وقتي خوند و براش سوال پيش اومد ميشينه اون قدر فكر ميكنه تا به اسلام برسه حالا درست يا غلط مهم نيست مهم انه كه خودش رسيده و تقليد نكرده يا اينكه وقتي براش سوال پيش اومد ميره پيش يه عالم و متخصص كه 4 تا كتاب بيشتر خونده و بيشتر به اون مسئله آشناست و تخصص اون مسئله است تا راه و چاه و بهش نشون بده . اگه من خودم بشينم بگم من از اين موضوع حكم اينو فهميده ام در حالي كه به اعتقاد تمام متخصصان اين فهمم 180 درجه با اصل فرق داشته باشه بعد در روز محاسبه نمي پرسند خوب تو به اين فهم رسيدي چرا نرفتي از متخصص بپرسي كه اين فهمت درسته يا نه؟

دوستدار عشق

سلام ببين من نگفتم كه هرچي حاج آقا گفت همونه تو ميري پيش متخصص اگه قانعت كرد قبول ميكني يا تو اونو قانع ميكني يا ميري از متخصص بعدي ببين ميرزاطه حسين اگه همون آمازوني براش مطلب مهم و حياتي باشه ميره تموم دنيا رو ميگرده تا جواب سوالشو پيدا كنه تو همه علما همينه اين قدر ميگرده تا جوابو پيدا كنند بعد من نميگم خودت فكر نكن و برو بپرس و حرف اونو قبول كن تو فكرتو با متخصص جهت مي دي با متخصص صيقلمي دي انحرافات كجي ها رو درست مي كني نه كه بري هرچي گفت بگي آره درسته بحث نكني متخصص ديد هاي وسيع تري جلوت ميزاره در آخر حرف كلي من اينه كه هر علم متخصص داره و بايد در اون مسئله به متخص رجوع كرد من بيشتر از اين نيدونم

تنهاي تنها

سلام ببخشيدوسط حرف شما دو عزيز مي پرم و خودمو دخالت ميدم ولي به نظر من نه به اون شوري شور نه به اين بي نمكي من چند روز پيش يه آيه خوندم فكر كردم به بحث شما دو نفر مربوط بشه حالا هم نشه نمي دونم خدا در آيه 17 و 18 سوره زمر مي فرمايد:يشارت بده بندگان مرا آنان كه سخن را استماع مي كنند.بعد چكار ميكنند؟آيا هرچه را شنيدند همان را باور مي كنند و همان را به كار مي بندند يا همه را يكجا رد مي كنند؟ نه حرف را نقادي مي كنند،سبك و سنگين مي كنند،ارزيابي ميكنند آن را كه بهتر است انتخاب مي كنند و آن بهتر انتخاب شده را پيروي مي نمايد.آنوقت مي فرمايدچنين كساني هستند كه خدا آنها را هدايت كرده(يعني هدايت الهي و استفاده از نيروي عقل اين است).اينها براستي صاحبان عقل هستند. اميدوارم تونسته باشم كمكي كرده باشم

sepidar

salam midonam ke fingilisho khondan onam ye matne tolani kare sakhtie,pozesh,kibordam farsi nadare va sakhte type farsi! yadam nemiad to net hosele karde basham ye matne enghadr tolani ro bekhonam,ama ino nashod nakhonam! daghighan daghdagheye in rozhaye mane! chand mahi mishe ke in shak ha o tardidha o chaleshha be shedat behamam rikhte! tasmim gereftam beram donbale soalam,ama 3ta mozo vojod dare:1.inke baraye har soal n ta manba vojod dare va rah2.inke omre man mahdode!3.alaghe e be charkhidane bi natije dore khodam nadaram! baraye in 3mozoe ke fekr mikonam bayad kasi bashe ke betone rahnama bashe baraye adam va hadeaghal betone to moarefie manabe vase jostojoye bishtar komak kone,kasi ke ye cheragh bede daste adam ke betone rahhaye mokhtalefo bebine! (harchand ke khatare tak bodi shodane masire jostojo vojod dare) kheili gashtam ta yekio peida kardam,ama badesh famidam oon fard be shedat saresh shologheo nemitone komaki behem kone! ye noghteye tarik ezafe bar ghabliha!

sepidar

salam midonam ke fingilisho khondan onam ye matne tolani kare sakhtie,pozesh,kibordam farsi nadare va sakhte type farsi! yadam nemiad to net hosele karde basham ye matne enghadr tolani ro bekhonam,ama ino nashod nakhonam! daghighan daghdagheye in rozhaye mane! chand mahi mishe ke in shak ha o tardidha o chaleshha be shedat behamam rikhte! tasmim gereftam beram donbale soalam,ama 3ta mozo vojod dare:1.inke baraye har soal n ta manba vojod dare va rah2.inke omre man mahdode!3.alaghe e be charkhidane bi natije dore khodam nadaram! baraye in 3mozoe ke fekr mikonam bayad kasi bashe ke betone rahnama bashe baraye adam va hadeaghal betone to moarefie manabe vase jostojoye bishtar komak kone,kasi ke ye cheragh bede daste adam ke betone rahhaye mokhtalefo bebine! (harchand ke khatare tak bodi shodane masire jostojo vojod dare) kheili gashtam ta yekio peida kardam,ama badesh famidam oon fard be shedat saresh shologheo nemitone komaki behem kone! ye noghteye tarik ezafe bar ghabliha!

sepidar

inaee ke goftam dardo del nabod mikhastam bedonam midonin chetor bayad david? man hata davidan ham balad nistam! (harchand ke ghabol daram har kas masire khodesho dare vase residan be haghayegh!) fekr mikonin rahnama dashtan kare dorostie? ya bayad be tanhaee harekat kard? delam sefr bodan ke hich sefre kelvin bodan o shoroe mojadad mikhad!ama inke chetor va chegone khodesh ye mozalie! yadam nist in harf az kie ama gofte: tasviri ke ma az donyaye kharej az khodemon darim tanha baztabi az vagheyate na khodesh! va baztab ham lozoman monakes konandeye khode on vaghiat nist! in rozha manam fekr mikonam hame chiz shabihe daryast ke man sabz mibinamesh na inke khodesh...

راه

خوب به نظر من متن بسیار زیبایی بود.خیلی خوب نوشته شده. ساده و روان 2 تا تیکه اش جالب تر بود:اول جمله که میگه "شجاعت این را داشت که به تاول های پایمان بگوییم راه را اشتباه آمده ایم" دوم هم پاراگراف اخر که خیلی خیلی قشنگه. در مورد محتوا هم که حرف نداره. فکر کنم من از اون ادم هایی هستم که به باور پدرانم هستم. هیچوقت دنبال اثبات اعتقاداتم نبودم متاسفانه! اما بهشون فکر کردم البته و برای خودم دلیل دارم براشون اما میدونم که برای اثباتش به دیگران باید بیشتر مطالعه کنم. خدا رو شکر میکنم که منو در این راه تنها نذاشته و برای شک ها لااقل درون خودم پاسخ دارم. اما خوندن متن شما برام خیلی شیرین و هیجان انگیز بود. هیجان زیادی رو احساس میکردم حتی الان که دارم فقط این متن رو میخونم. ممنون برای دید قشنگی که به زندگی دارین... فکر میکنم که درباره این متن میشه ساعت ها حرف زد و سال ها فکر کرد.