ملاقات من با خودم

سر کلاس که حضور غیاب می کردم


به اسم اش که می رسیدم ، آماده بودم که یه ضربدر بذارم و عبور کنم

از بس که کلاس ها رو نیومده بود یا اگه اومده بود خیلی کوتاه می موند

احساسی که بهم دست داده بود این بود که اونم مثل بعضی دیگه از دانشجوهام خیلی حوصله ی گوش کردن و درس خوندن رو نداره

گاهی می رفت توی هپروت ،می فهمیدم که اصلا گوش نمیده و من که تمام تمرکز دانشجو رو سر کلاس میخواستم با صدا کردن اسم اش سعی می کردم اونو برگردونم به جریان کلاس

یه بار قبل از شروع کلاس ازش پرسیدم مشکلی هست، کمکی می تونم بکنم؟

با لهجه ی غلیظ لستری اش سعی کرد بگه امیدواره مشکل اش به زودی حل شه و بتونه منظم سر کلاس حاضر بشه ولی هرچی اصرار کردم و چند بار پرسیدم که بگو تا کمک ات کنم هیچی نگفت

حالا که بر می گردم و فکر می کنم می بینم خیلی وقت ها احوال عجیبی داشت، عجیبِ آشنا

دانشکده ازم خواسته بود براش خصوصی کلاس بذارم تا ضعف هاش رو جبران کنه

امروز قرار داشتیم

بازم دیر اومد

مثل همیشه

وایساد جلوم و گفت

این بار گفت

گفت که دیشب توی بیمارستان پدرش رو از دست داده

و فقط یه “از دست داده” می فهمه از دست دادن چه مصدرِ فعلیِ بی رحمی است و چقدر سخت صرف میشه

خشک ام زد

اتاق برایم کوچک شد ،

و حالا گفت که اگر نبوده و نمی آمده به خاطر پدرش بوده ،

به خاطر زندگی اش در بیمارستان

 و من می فهمیدم

انگار خودِ من بود که جلوی خودم ایستاده

همین سن ها بودم که مونس من هم رفت

و همین موقع ها بود که من هم در بیمارستان زندگی می کردم، شب و روز

آنچه مرا اینچنین به هم ریخته بود بی شک همین همراهی موقعیت هایمان بود

انگار دست و پاچه سعی می کردم یه حسی رو انتخاب کنم و در عین حال چهره ام به هم ریختگی ام رو نشون نده

می دانی

بزرگ شده بود

استوار ایستاده بود و خبر را می داد

گرچه ما شوکه شده بودیم

ولی او گویی از فراز یک بلندی، محکم ایستاده بود و سخن می گفت

انگار پرتاب شده بودم به روزهای پر تب و تاب خودم

مخلوط احساس های عجیب و غریب شده بودم

احساس اینکه چگونه وچقدر مرگ نزدیک است

احساس اینکه چقدر بی انصافی هست در ما و نگاهمان به اطراف

احساس اینکه همه ی این دنیا هیچ است وقتی لحظه ی دیگری هست که نیستی

احساس اینکه چگونه این سختی ها ما را بزرگ می کند و عمیق

و این رنج های جانکاه چگونه ما را به توفیق های بزرگ می رساند

او رفت

تا روزی دیگر بیاید

و گفت که خوشحالم که دیگر پدرم درد ندارد

این جمله ی دلخوش کنند ه ی رنج آور

 

 

 

 

/ 7 نظر / 13 بازدید
سايت و انجمن عشق سرا عاشقي ....محفلي براي عاشقان (بازگشايي مجدد و دعوت به همکاري)

دوست عزيز سلام سايت و انجمن عشق سرا عاشقي asheghisara.ir بلاخره بعداز چند سال تعطيلي مجددا اغاز به کار کرده است لطفا با حظور گرم خودتان عشق سرا را رونقي دوباره بدهيد لازم به ذکر است که عشق سرا در زمينه گفتگوهاي عاشقانه و درد و دل هاي عاشقانه و خاطرات و داستان و...کلا هر چيزي در زمينه عشق و عاشقي فعاليت مي کند و همچين سايت عشق سرا داراي بخش هاي مانند تالار هاي گفتگو (انجمن ها ) انواع فال و طالع بيني بخش خبر و.... ما براي مديريت انجمن ها به دنبال افراد فعال و علاقمند هستيم اگر شما حس مي کنيد در انجمن هاي عشق سرا مي توانيد مديريت کنيد و مي توانيد روزانه حداقل يک ساعت وقت بگذاريد مي توانيد با ما در تماس باشيد راه هاي تماس با ما در بالاي صفحات سايت و انجمن اعلام شده است با کليک روي لينک تماس با ما asheghisara.ir و همچنين يک خواهش هم از شما عزيز دارم که اگر عشق سرا عاشقي را مناسب ديديد در وبلاگ خود به عشق سرا عاشقي يک لينک يا يک پست براي معرفي عشق سرا عاشقي بدهيد در اخر براي شما ارزوي موفقيت مي کنم. asheghisara.ir با احترام مديريت سايت و انجمن عشق سرا

سپیدار

سلام اگه اشتباه نکنم یادمه یه روز از مونس نوشته بودین و شیمی درمانی شدنش و همراهیتون... روزی که برای اولین بار خواهر رو برای شیمی درمانی همراهی میکردم ناخوداگاه یاد شما و مونس افتادم... و اعتراف میکنم درد همراهی خواهر جوونت و مادر دو تا پسربچه ی کوچولو خیلی بیشتر از درد همراهی مادر در این وضعیت هست...هر لحظه ای که به پسرهای کوچیکش فکر میکنم احساس میکنم تمام سلولهای بدنم در حال گسستنه! خدا رحمت کنه زهرا مونس رو اللهم اشف کل مریض

ندا منصوریان

خیلی به دلم نشست مخصوصاً این قسمتش: و فقط یه “از دست داده” می فهمه از دست دادن چه مصدرِ فعلیِ بی رحمی است و چقدر سخت صرف میشه... خدا رحمت کنه مادرتونو...

ندا منصوریان

خیلی به دلم نشست مخصوصاً این قسمتش: و فقط یه “از دست داده” می فهمه از دست دادن چه مصدرِ فعلیِ بی رحمی است و چقدر سخت صرف میشه... خدا رحمت کنه مادرتونو...

باید بگم میفهمم ت و یا دعا کن هیچوقت نفهمم ت؟ من رو ببخش طه ولی دوست ندارم هیچ وقتتوی اینزمینه درک ت کنم میتونی درک کنی م؟ خدا رحمت کنه مونس رو خدا رحمت کنه همه ی مادر ها و پدر ها رو انگار بودن شون همیشه لازم ه جوجه هایی هستیم که هیچ وقت از لونه و از والدین جدا نمیشیم کاش میشد فرزند ها و والدین با هم میرفتن میدونم دپآرزئی مسخره ای ه ولی من اینمسخرگی رودوستدارم

Sanaz

Kheili kho0b bood mamnun