میخواهم که نباشم...

میخواهم که نباشم

از آنان که با تمام شدن ده روز اول محرم تو برایشان تمام میشوی

و حسین و کربلا و جهاد و فداکاری برایشان تنها ده روز تاریخ مصرف دارد

متن ها و حرف هایم را نگه داشته ام تا در زمانیکه مردمان خواب و روزگار مرگ تو را فراموش می کند بگویم

میخواهم به خود بفهمانم که حسین را هر ساله روز عاشورا می کشند جوری که فردایش هیچ کس دیگر به یادش نیست

میخواهم درک کنم که تو با سرنوشت ما سخن گفتی

آنگاه که در کربلا ایستادی و به هیچ قیمتی تن به بیعتی شوم ندادی

و دریغ که ما از تمام عمر تو تنها یک صبح تا ظهر را می دانیم

گویی تو امامی هستی با یک نیم روز امامت

بارها و بارها کمتر از تو و حقیقت وجودت و راهنماییهایت شنیدیم

و بیشتر از رنجهایی که بر تو رفت

ما میدانیم که تو از کشیدن آن رنجها لذت می بردی که خود را در محضر معشوقت می دیدی

شنیده ام که پسرت گفت شهادت برای من از عسل شیرین تر است

ما چه ساده­ ایم که از شهادت تو محزونیم که شهادت بزرگترین هدیه­ ی خداست به آنکه دوست میدارد

و امروز بیش از قبل میفهمم زیبایی مرگ یک مرد بزرگ را که تاریخ را تا هزاران سال بعد تحت تاثیر قرار میدهد

آن مردی که وقتی هیچ راهی برای هدایت دیگران برایش نمانده مرگ خود که آخرین راه است را انتخاب می کند تا فریادی باشد در گوش مردگان زنده نما

که با دیدن تو متنفر می شوم از مرگ بیحاصل پوچ که تو آنقدر بزرگی که از مرگ خود چراغی می سازی برای آیندگان

 تو ای حسین بزرگ

مگو که بر تو و خانواده ات چه گذشت

مگو که خدا در یک نیمروز عزیزترین و متعالی ترین مخلوقاتش را یک جا، در صحرای کربلا کشته دید

مگو از قساوت هایی که یک امّت بر خانواده ی پیامبر رحمت اش کرد

مگو از آن لحظه هایی که در کربلا میدان جنگ را مشاهده می کردی و دست بر محاسن می گرفتی

مگو که نمیتوانستی به خیمه ها برگردی و خجالت مجال نگاه کردن در چهره خانواده ات را نمیداد

مگو که لحظات چگونه برایت سنگین بود و تو سبکبار از کنار آنان عبور می کردی

مگو از آن لحظه که خون پسر کوچکت را بر آسمان میریختی

مگو بر تو چه گذشت وقتی به عنوان آخرین نفر لباس رزم میپوشیدی و همه ی خانواده ات را کشته بر زمین می دیدی

اینها را همه ما شنیده ایم

اینها را برایمان گفته و میگویند

اینک ببین

ببین که ما چه می کشیم

بیا و لحظه ای با ما همراه شو

تا به خیمه ای برویم که بر سر درش پرچم تو خورده

باید صبورتر از دقایق عاشورا باشی تا تحمل کنی آنچه را به نامت بر گوشها می خوانند

تا ببینی این مسجد ضراری را که ساخته اند تا بر علیه تو و نهضت ات و پیام بزرگت آن هم به نام خودت اقدام کنند

دختران و پسران را ببین که دسته عزاداری تو باتلاقی شده برای بیشتر پایین تر رفتنشان

و زنجیرزنها از تو محفلی و فرصتی برای گرفتار آمدن در زنجیرهای دنیا ساخته اند

 ای تویی که حاضر است در اوج مهربانی جان خود را برای هدایت نثار کند

اینک ببین که چه تلاشهایی برای گمراهی بیشتر ما زیر پرچم تو میشود

منظره اجساد خانواده ات بر زمین کربلا وقتی دین را تکه تکه بر زمین می بینی تجدید میشود

آری

کلٌّ ارضٍ کربلا

هر زمینی کربلاست

این ضعف یارانت

 و قدرت دشمنانت در گمراهی را بر ما مپسند

مگذار با قیام تو هرکار که میخواهند بکنند که دنیای ما به فهم دقیق از حرکت و جهاد تو نیازمند است  

امروز روزها از عاشورا گذشته و دیگر در کوچه ی ما اثری از تو نیست

آری به واقع تو را کشته اند

همین امسال

و من که دوست داشتن تو را دوست داشتن تمام خوبی ها میدانم

می مانم و تلاش می کنم که از تو راهی بیابم برای بهتر بودنم

تا نباشم تنها یک خرافه زده ی پوچ که از ته چاه سقوط انسانیت بر حسین بزرگ تاریخ گریه می کند

که این چه ظلمی است که منِ زبون بر تو و خانواده ات که بزرگمردان و زنان تاریخ اند گریه میکنم

بر تویی که بیش از همه وقت نیاز عصر مایی

تجدّد بی اصالت ما را از یک سو به سمت خود میکشد

و سنتهای عقب مانده وجودمان را به گذشته قفل کرده

که چشمان خیره شده ی پسرک ساده بر دهان مرد کفرگو گواه است

و در این کشاکش ما مانده ایم و سرگردانی فزاینده

و حسین کسی است که در روزگار بن بست و سرگردانی از خون خود پیام می سازد تا به گوش تاریخ برساند

کمک کن به ما که سعی بر آن داریم تا بر راه تو بمانیم

کمک کن به ما که در این راه چونان تو عریان از بیم و هراس شویم

و مرگ زندگی نما ی بدون احساس مسئولیت و دغدغه را رها کنیم و به جایش مرگ شهیدوار پرعزت را برگزینیم

ای تویی که معلم بزرگ شهادتی

میخواهم که نباشم

از آنان که ....

/ 4 نظر / 21 بازدید
دوستدار عشق

خيلي خيلي قشنگ و تاثير گذار بود و آدم را تو فكر مي برد خيلي ممنون اين قدر زيبا مينويسي. فقط يك اشكال كوچك اوني گفت شهدت براي من از عسل شيرين تر است حضر قاسم (ع) بود باز ميشه گفت اونم پسر امام حسين بود اشكالي پيش نمياد.

ازهار

سلام ازین قسمت خوشم اومد که نوشته بودید: "گویی تو امامی هستی با یک نیم روز امامت" هرچند اون نیم روز اونقدر صحنه های عجیبی داره که برای هدایت یک عمر یک انسان حقیقت جو کفایت می کنه. البته برداشت من از نوشته ی شما این بوده که "فقط" نباید به این جنبه بسنده کرد. موفق باشید.

راه

خیلی قشنگ نوشتین ایول من پیش خودم و خدای خودم شرمنده میشم با خوندن این متن کاش یه کم غیرت داشتم

راه

راس میگین چقدر آرامش بخشه وقتی آدم این جوری به همه چی نگاه کنه! تولدتون هم مبارک. صد سال به این سال ها !