این روزهای تو در این شهر

سر میز شام نشستیم و حرفای شبه روشنفکری میزنیم.تلویزون روشنه و به یکباره زیرنویس آخرین نتایج انتخاباتو اعلام میکنه. تلفن خونه، موبایلامون، اینترنت و ...همه به کار میفتن. دل تو دلمون نیست و همه نگرانیم. تو احتمالاً خوابی.

صبح میرم دانشکده. همه بُهت زدن. هیچکس باور نداره که نتایج این باشه. استدلالای خیلی از دوستانِ محاسن به صورت، از دیشب تا حالا حسابی سرمو به درد آورده. بچه ها کم کم جمع شدن. هیچ کدوم حال و اوضاع خوبی ندارن. خبر میرسه چهارراه جهان کودک درگیریه. به سرعت خودمونو به اونجا میرسونیم. مردم سنگ پرتاب میکردن. یکی از جلومون رد میشه. معلومه پاش آسیب دیده. ما هم همراه جمعیت میشیم. از ونک تا پارک ساعی. اونجا بهمون خبر میدن رهبر تایید کرده و تبریک گفته. شل میشیم. شایدم وا میریم. خدا تنبیهمون میکنه که از غیر اون توقّع داریم. خدا توی سرم میزنه که مشرکی. از غیر من چرا توقّع داری؟ بر میگردیم دانشکده. فضا ملتهبه. نیروهای امنیتی توی کوچه حسابی از خجالت مردم در میان. بچه های دانشکده هم بی نصیب نمیمونن. سر یکی از بچه ها میشکنه. من خوابم، تو هم خوابی. تو دانشکده محبوس میشیم. آخر شب میزنیم بیرون. چندین نفر محاسن به صورت با چماق سر خیابون وایسادن. برمیگردیم خونه. و خونه .... تازه اوّلِ مقاومت ... !!!

یکشنبه درگیریا بیشتر میشه. خبر میدن بچه هارو تو هفت تیر میزنن. به جرم اینکه مسیر خونشون از هفت تیر میگذشته میان تو مترو و همه رو به چماق مهمون میکنن. شایدم راست میگن، باید از هیفده شهریور میگذشتن نه هفتم تیر. میدوییم طرفشون تا کمکشون کنیم. تو راه دو تا از بچه ها ناپدید میشن. یا شاید ما گمشون میکنیم. در حال دویدنم که تو زنگ میزنی. میخوای ببینی که کلاس تفسیر قرآن میام یا نه؟ آخر شب خبر میرسه که بچه هارو گرفتن. تو پاسگاهن. طرف حساب پلیس امنیت. تو الان دیگه وقت خوابته. چهارقل قبل خوابتو میخونی تا خوابت ببره. بسم الله.قُل اَعوذُ بِرَبِ النّاس.ملک النّاس...

دوشنبه. از انقلاب راه میفتیم، تا کجا؟ شاید تا آزادی. اگرم به آزادی نرسیدیم، وسط راه برگردیم. تو گرم درس خوندنی. آخه امتحاناس. اگر نباشه نهج البلاغه، اصول کافی، کتاب اخلاقی. شایدم گاهی رمانی، داستان ارزشمندی. میرسیم میدون آزادی. ساده ایم که فکر میکنیم همه چیز تمومه و وقت خونه رفتنه. صدای بلندی میاد. از بالا پشت بوم یکی از خونه ها تیراندازینه. یه نفرو مردم رو دوششون میبرن سمت میدون. پاش تیر خورده و خون ازش میره. جلوتر میریم. نفر بعدی سینه اش خونین و مالینه. یکی دیگه پاش. راست گفتن کساییکه بعداً حرف منو باور نکردن. آخه باور کردنی نیست. منم باورم نمیشد. همه کساییکه همراهم بودن مبهوت شدن. شایدم اثرات ترسه. همه رنجور بر میگردیم خونه. جلسه ی سیاسی تو خونه. همه دنبال اینکه تکلیف چیه؟ مسئولیت چیه؟ چی کار باید کرد؟ اینا چیکار دارن میکنن و هزاران سؤال دیگه. آخر شبه. تو باز هم چهارقُل میخونی. اَعوذُ بِرَبِ الفَلَق.مِن شَرّ ما خَلَق...

سه شنبه، همه خشمگین و ناراحتن. بعضیا برای دقایقی اشک تو چشماشون حلقه میزنه. همه منتظر آخرین اخبارن. ولی عصر شلوغه. بچه ها باهام دعوا میکنن که نباید بری. ولی من میخوام برم. انگار همه میخوان جای مادرمو تو نگرانی برام پر کنن. اول میرم خونه. ولی دلم آروم نمی گیره. ازت خبر دارم. رفتی سر کار. میگی من باید به فکره آیندم باشم. به کشته های دیروز و آیندشون فکر میکنم. میزنم بیرون. سمت ونک. موتورا رو وسط خیابون آتیش زدن مردم جمع شدن. نزدیک تر میرم. دود غلیظی بلند شده. فضا ملتهبه. بر میگردم. دوستای محاسن به صورت با موتور از کنارمون میگذرنو به سمت حادثه میرن. با خودم فکر میکنم چی میشه؟ بعد یکی از تو کوچه های مغزم فریاد میزنه:چی میشه؟ مثل این چند روزه مردمو با کتک متفرّق میکنن. پیرزنی که از کنار رد میشه زیر لب میگه: "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم". حکومت با کفر باقی میمونه ولی با ظلم باقی نمیمونه. تو دیگه رسیدی خونه. یک روز کار کردی و به قول خودت رزق حلال در آوردی تا به اونچه خدا گفته عمل کرده باشی.

                                                                               تا بعد.

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نامی

سلام دوست من خوشحالم که وبتو پیدا کردم امیدوارم بتونیم با هم رابطه خوبی برقرار کنیم به نظرم آدم روشن اندیشی هستی تا بعد

حمیده

سلام،زمانی که اون پیام رو براتون گذاشتم همه جا بحث از انتخابات بود ومناظره نامزدهای انتخاباتی.اون روزا اعتمادم رو نسبت به همه از دست داده بودم.احساس میکردم همه ادما فقط نقش خوب بودن رو بازی میکنند.وقتی به وبلاگ شما سرزدم ودیدم اون مطالب رو نوشتید عصبانی شدم کنترلم رو از دست دادم اون مطالب رو براتون فرستادم.الان پشیمونم چون واقعا چیزی ازشما نمیدونم چه برسه به اینکه بخوام راجع به شخصیتتون نظر بدم. شب ولادت امام محمد باقره امیدوارم منو ببخشی وحلالم کنی. ولادت امام محمد باقره امیدوارم منو ببخشی وحلالم کنی. شب ولادت امام محمد باقره امیدوارم منو ببخشی وحلالم کنی.

رندانه

ولی قالب قبلی خوشکل تر بود نمیدونم چرا آدم تو این قالب غمگین میشه

صهبا

چه قالب قشنگی.چه سلیقه ای! البته من قالب قبلیتونو ندیدم... اما این که خیلی به دل میشینه[لبخند]

حسین

تحریم دولت! پیامک ها وصل شده ولی اینبار ماییم که با تحریم اون، به دولت غیر مردمی، غیر مشروع و غیر قانونی آقای احمدی نژاد می گوییم ملتی که شما سرکوبش می کنی و نادیده اش می گیری قدرتهای عظیمی داره و از همه مهمتر اینکه اتحادش رو دوباره به دست آورده تا نه محکمی بگه به شما ، دولت شما و همه مستبدان حاکم بر این مرز و بوم . هرگز پیامک (اس.ام اس) نفرستید این پیام را حداقل برای 20 نفر بفرستید

مهدی

الهم آپ هذا الوبلاگ سریعا عاجلا! [نیشخند]

نجوای شبانه

سلام... اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم عید مبعث بر شما مبارک...

نگار

سلام.نمی دونم چرا بیشتر از همه چیز توی این مطلب ذهنم درگیر اون شخص شده که ازش صحبت کردین.می تونم بپرسم کیه؟برام عجیبه

تنها

خوانده شد.

تنها

بله . من متن رو خوندم/ نیمدونم چی باید میگفتم خوندمش و بهش فکر میکنم دیگه !