شعر

سلام.

حس کردم در این وبلاگ جای شعر خالی است.به همین خاطر تصمیم گرفتم هر هفته یک شعر در اینجا قرار بدهم.

برای شروع، این شعر را تقدیم می کنم به صاحب مان در این زمان...

اسب ها ناآرام

گوسپندان بی پشم

گاوها بی شیرند

کودکان

از مرض حصبه و طاعون و وبا

دم به دم میمیرند

مردمان اما، در بستر خواب

غوزه ی پنبه ز صحرا چینند

***

کدخدای ده پر غفلت ما

عزم بیداری این خواب کنید

قدمی رنجه نمایید و دمی

پای در آب کنید

و ببینید چه بر رود شده است

در همین چند صباحی که نبودید

گل آلود شده است

خرمن آذقه مان

در مسیر گذر صاعقه ها

دود شده است

***

کدخدای ده پر آفت ما!

بعد از آن روز که از ده رفتید

دل پر عاطفه تان رنجیده است؟

تیزبین چشم شما

نکند باز خطایی دیده است؟

***

کدخدای ده ویرانه ی ما!

تو که اینجا بودی

کوچه ها خاکی بود

رنگ سالوس نداشت

همه بودیم رعیت و کسی

نام قابوس نداشت

تخت طاوس نداشت

و مگر یادت نیست

در تمام ده ما

هیچ کسی

جز تو، فانوس نداشت

ای تو هم چشم و پراغ ده ما

در نبود تو کنون

"فطرت آباد" دگر کور شده است

برکت از سفره ی ما دور شده است

آب آن چشمه که در سینه ی کوه

وقف ده کرده بدی

شور شده است

***

کدخدای ده پر غصه ی ما!

بعد تو هر که دلش می گیرد

روی پرچین دعا رفته و آواز کند:

کاشکی باز کلون در ما ساز کند

کدخدا آید و در باز کند

راز ما بیند و بس ناز کند

***

کدخدای ده جان بر لب ما!

پیر ما!

صاحب ما!

وقت آن است که از گرد سفر باز آیید

سهم اربابی تان محفوظ است

ای که در محکمه ات

اشک مظلوم فقط پیروز است

حال مان را بنگر

گرده هامان زخمی است

پشت مان خم دارد

دل مان غم دارد

و خدا می داند

"فطرت آباد" فقط چون تو یکی

کدخدا کم دارد

...

/ 0 نظر / 11 بازدید