کشاورزان به بهشت می روند

متن زیر به مناسبت پخش سریال مختارنامه و چند جمله­ی کوتاهی است که با یکی از "همنشینان دیروزم" اتفاق افتاده است:

می­توانی لباس رزم بپوشی و در سپاه حق باشی ولی درکی از حقیقت نداشته باشی یا درکت اندک باشد و افق دید و نگاه­ات کوتاه.

مگر ابن ملجم _هم او که کاری را کرد که معاویه نتوانسته بود(کشتن علی)- را ندیدی؟ مگر او را ندیدی که چگونه در میدان صفین به نفع علی شمشیر می­زد. چقدر دشمنان علی با شمشیر او به گور رفته­اند؟ طلحه و زبیر را مگر ندیدی که اصحاب نزدیک محمد رسول الله بودند و بعد با علی جنگیدند یا حتی خود عایشه که همسر پیامبر بود و بعدها در شمار دشمنان علی قرار گرفت و با او جنگید؟

ببین که هیچکس، هیچگاه نمی­تواند مطمئن باشد که همواره در راه حق می­ماند چراکه هم اینک در راه حق است. بایستی تلاش کرد برای چنین تربیتی و رسیدن به چنین فهمی. ساعت­ها اندیشید و  مسایل را تحلیل کرد و تجربه کرد و حتی وجدان کرد.

وگرنه چه بسا خود را شیعه علی و پسرانش بدانی و به عصمت آنها هم اعتقاد داشته باشی ولی به واسطه­ تشخیص­ات که با امامت یکسان نیست به جنگی که پسرعلی در آن شرکت کرده نروی و دلیل عدم شرکتت هم تعداد نفرات کم و از پیش باختن و هزار دلیل بی دلیل دیگر باشد. بنگر که چگونه نتیجه به جای تکلیف در اعتقادت این چنین مردی رسوخ کرده.نمی­فهمد که اگر تکلیف باشد که تک نفره در مقابل هزاران دشمن بایستی و شهید شوی وتمام، باید این کار را بکنی. این چنین فهمی با عدم تحلیل و ادراک مسایل، برنده صفین را چه کسی می­بیند؟ علی یا معاویه؟ این چنین اندیشه­ای با مصلحت­­های عقلانی این چنینی هزار بار در شورای شش نفره هم که شرکت کند با یک دروغ مصلحتی خلافت را در دست می­گیرد تابه خیال خودش عدل و داد را ایجاد کند.

آنچه بیش از این دردناک است و گاهی استخوانی در گلو را به انسان می­چشاند کنار نشستن ها و سکوت­ها و بی تفاوتی­هاست.

آنکه حق را و نماد حق موجود یعنی امام را تشخیص می­دهد و تربیت فکری­اش او را بر آن می­دارد که خود را به خواب بزند و همه­ی اینها را نفهمیده فرض کندو کاری به کار دیگران نداشته باشد و کار خود را بکند. بی تفاوت از آنکه حقیقتی در وسط میدان است و نیازمند یاری. بی تفاوت آنکه وظیفه ای بر دوش است و واجب الجرا. سکوت کند بر هر آنچه اتفاق می­افتد و زندگی اش را کند. که این مسیر پر است از جراحت هاو خستگی هاو غصه خوردن ها و تبعید ها وسر در گمی هاو انتخاب ها ی مشکل میان حق و باطل و ...هزار نکته دیگر. و آنطرف معمولی زندگی کردن . خوردن و خوابیدن  و آرامش و با زن و فرزند بودن و بی هیچ دغدغه ای معاش به سامان و تلاش برای بیشتر داشتن و همین دور را تکرار کردن. به موقع عبادت خدا را هم به جا آوردن . نماز سر جایش روزه سر جایش خمس و زکات سر جایش  منبر و مسجدو وعظ و کار خیر و جهاز دادن سر جایش، ولی می گوید ما را از جاد معاف کنید که ما نمی توانیم تشخیص دهیم کی حق است کی باطل؟ این بینش چنین مردی است که بی فهم و بی شعور و بی آگاهی دارد گرد کعبه حج برگذار می­کند و کاری به کار حسین ابن علی ندارد که دارد حج را نصفه کاره رها میکند و خود را به تیغ کوفیان می سپارد. او کاری به این کارزار حق و باطل ندارد چونحمایت از یکی از دو طرف این کارزار برای او دردسر دارد. چون عادت کرده به هیچ کاری نکردن، عادت کرده کنار بنشیند نتیجه که معلوم شد تحلیلی بدهدو یکی را مقصر بشمارد. وگرنه وظیفه ای بر دوش او نیست که بخواهد انجام دهد. وظیفه ی او طواف حج بوده که انجام داده گویی مابقی از گردن او ساقط است. دیکته ی­ نانوشته­ی او نانوشته می ماند تا هیچگاه نفهمد که نمره­اش صفر است و بماند در این تصور که  مقرب است و نماز و روزه­اش او را به بهشت می­رساند. نه نماز قضایی نه روزه ای هر روز دعاو مناجات و ...هم اینان چون مختار می­پندارند که رهایی از کارزاری که حسن بی علی در آن درگیر است را باید رها کنند و به مرزعه­شان برگردند و با بیل به بهشت بروند و این حماقت و انحراف اعتقادی را به دیگرانی هم توصیه کنند و حیف دیگرانی چون جوان پارسی(کیان) که اخلاص و یک رنگی خود در حمایت از امام زمانش بفروشد به ژست عقلانیت مختار. مرد ساده فکرباور کند که بهشت را به میزان نماز و روزه دهند و فراموش کند که زمانی که علی در دوران خلافتش می­جنگید بسیاری در حال عبادت مساجد را پر می­کردند. اینان با تفکری مختارگونه بودند که جهالتشان به دست علی هم بیل داد  تا این مرد حکمت و درایت و مدیریت و اخلاق به جای خلافت به چاه کنی برود. و علی هیچگاه چاه­کنی راضی به آرامش زندگی بی هیچ تعهدی نماند. آتش تعهد از جانش شعله کشید. همیشه ، حتی در همان نخلستان. گواه این همان چاههایندکه ناله­های او را شنیدند.

ابوذر در اوج بی کسی و تنهایی علی و فقدان یارانش توجیه های پوچ و عذرهای فریبکارانه که تنها برای قانع شدن وجدان ناآگاهان کافیست نتراشید. دست به کسب و کار و کشت نزد، فریاد زد. به کاخ معاویه، مرکز جور و فساد تاخت . تا آخر در بیابان ربذه در محکومیت تبعید برای حقیقت جویی اش ابتدا خانواده اش را از گرسنگی از دست بدهد و سپس خودش وسط میدان  دعوای حق وباطل شهید راه حقیقت شود و شهادت دهد بر مسیر سعادت و حقانیت.

چقدر زنده است این جمله که اگر در میدان حق و باطل نباشی ، هر جاکه باشی چه بر دور کعبه بگردی چه بر دور کاخ سبز معاویه یکی هستی .

به چه می ارزد طواف کننده که فهمش اش از حج در همین نمادها و ظاهر ها مانده و روح حقیقی آن را درک نمی­کند، در حالیکه امامانش در تمام طول زندگیشان آن را فریاد زدندو برای همین فریادها همه جان دادند. او این فریاد ها را نمی­شنود.او تنها عبادت می کندو گاهی هم که می خواهد دست به یک چنین انتخابهایی بزند دستش می لرزد پایش رمق ندارد شمشیرش درنیام است است . چراکه عادت کرده به غایب بودن، نبودن. انتخاب نکردن. پی آسایش موقت رفتن و فراموش کردن اینکه وظیفه ای بر گردن دارد.

این چنین انسانی است که می­نشیند که حسن ابن علی شهید شود. حسین ابن علی هم شهید شود و بعد...

خدایا من از کتاب های مقدست فهمیده­ام که فرقان، تشخیص دادن میان حق و باطل، با تلاش و مجاهدت دایمی و تقوا در همه­ی عرصه­های زندگی میسر است. فهم ما را و اراده ی مارا و عمل ما را مطابق رضایت خودت کن.

تا بعد....

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
راه

متن جالبی بود البته دوست دارم که درباره اش صحبت بشه به نظر من تو این زمونه تشخیص راه درست خیلی خیلی خیلی سخته . البته که خدا مهربونه و به بنده هاش با نیت خالص کمک میکنه

راه

متن جالبی بود البته دوست دارم که درباره اش صحبت بشه به نظر من تو این زمونه تشخیص راه درست خیلی خیلی خیلی سخته . البته که خدا مهربونه و به بنده هاش با نیت خالص کمک میکنه