سلام

همونطور که در پست قبل به استحضارتون رسید از این به بعد نویسنده ی جدیدی در این وبلاگ قلم میزند.به نظرم واضح میاد ولی شاید لازم به تذکّر باشد که مواضع این دوست خوبم اعم از مواضع سیاسی،مذهبی،اجتماعی و...منتسب به خود او و نظرات شخصی او است.البته این مسئله در مورد مطالب خود من هم صادق است.من هم به عنوان یک خواننده پست ها رو می خوانم و در موارد مختلف موافق یا مخالف خواهم بود.این تذکّر در مورد نویسنده هایی در روزهای آینده به ما اضافه می شوند نیز صادق است.اساساً من شدیداً از نظرات مختلف و بعضاً مخالف در این وبلاگ استقبال میکنم،اگرچه که هیچ کدوم از اونها نظر شخصی ام نباشد.

به عنوان مثال این دوست خوبم در پست اخیرش از فعالیت در ستاد یکی از نامزدهای انتخابات سخن گفته بودحال آنکه تمام نزدیکان من شاهد بودند که من نه در ستاد نامزد مذکور و نه در هیتچ ستاد دیگری فعالیت نکردم.اگرچه به شدت به مسائل بعد از انتخابات معترض بودم و در این رابطه مطالب جدیدی هم خواهم نوشت.

بنابراین لطفاً پس از آنکه با نگاه محبّت آمیزتون این وبلاگ رو مورد عنایت قرار دادین به نویسنده ی پست هم توجه بکنید.

حق نگهدارتون

 

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط میرزا طه حسین نظرات ()

سلام.

من؛ مسیح...

برای معرفی خود باید بگویم که ٢٩ مردادی که گذشت، متوجه شدم تا چشم به هم زدم ٢٣ سال خاطره در ذهنم حک شده است.

درمورد قوم و قبیله هم تا انجاییکه در جریان هستم پدر پدربزرگم اهل تهران بوده و تهرانی اصیل به حساب می آیم.

چهار سال قبل رشته مهندسی برق را در دانشگاه امام حسین(ع) آغاز کردم که بعد از چهار ترم آن را رها کرده و هم اکنون در دانشگاه پیام نور مدیریت صنعتی می خوانم.

از مطالعه ی کتاب لذت فراوان می برم و گهگاه فیلم هم میببینم.

در پایان این معرفینامه کوتاه، ذکر این نکته خالی از لطف نیست که یازده سال است با طه در ارتباط هستم.از شروع آشنایی در مدرسه راهنمایی مفید٢ و سپس دبیرستان جهان ارا و تا کنون.

مدت زمانی است که دنبال جایی هستم برای بیان حرف های مانده در دلم  تا تبدیل به زخم معده و درد قلب و فشار خون و هزار مرض دیگر نشوند.

خوشبختانه در جامعه ای که کسی اجازه صحبت به دیگری  نمی دهد (و اگر هم بدهد، گوش نمی دهد!) طه عزیز لطف کرد و گوشه ای از وبلاگش را در اختیار من گذاشت.

حرف برای زدن بسیار است. ولی برای من، مهم حرف حق زدن است. البته میدانم که کاریست سخت و نیازمندم به کمک دوستان.در شرایطی که تشخیص حق از باطل، خیلی از مدعیان حق طلبی را به بیراهه فرستاده؛ باید به کمک هم راه را از چاه تشخیص دهیم تا سهوا به تحجر و استبداد دچار نشویم.

اولین متن در این وبلاگ ر با ذکر خاطره ای کوتاه از دوران انتخابات تمام میکنم تا دلیل جزم شدن عزمم در دوباره نوشتن بیشتر توضیح دهم:

بعد از ظهر روز ٢٢ خرداد همراه برادرم در محل کمیته و صیانت ارا نشسته بودیم و از خاطرات دو ماه فعالیت در ستاد میرحسین صحبت می کردیم.اواخر بحث از برادرم درباره ی نظرش درمورد نتیجه کار پرسیدم.که در جواب گفت:

"ما همه کردیم کار خویش را       ای بزرگ اکنون بجنبان ریش را"

در آن زمان به نظر من هم جواب درستی بود و وظیفه خود را تمام شده می دانستم.اما اتفاقات بعد از انتخابات نشان داد که تا زنده ایم هیچ زمانی به بهانه ی اتمام کار نمی توانیم خود را بدون مسئولیت فرض کنیم.

 حالا هم آمده ام تا به اندازه خود سهمم را در این جنبش ادا کنم.

این است حرکت از سوی ما.به امید برکت از جانب خدا.

فعلا...

پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات ()

گفتند چرا شعر نمی نویسی.

گفتم شعر نمی دانم.ولی شعر عاریه می توانم بگیرم.و گرفتم.

آنچه می خوانید شعری است از دوست عزیزم "فدا" تقدیم به اهل ادب.

غروب شعبده نزدیک است

طلوعت ای سپید ترین سپید صادق

در انتهای افق،در سحر پیداست

سپیده معنی حرفهای ناشنفته ماست

سپیده لحظهء بشکستن سکوت صداست

و باز کردن بغضهای در گلو خفته است

طلوع کن سپیده شبهای بی مه و تاریک

سکوت سنگی این دشت را بشکن

غروب تا ابد مهر را بشکاف

و لحظه های پر تب این قلبهای زخمی را

                                                در انتهای روشن چشمها بشنو

آتش اهورایی،تو آن امید فروزانی

که دست کوچک پای های خسته مارا

درست لحظه افتادن و فرو ماندن 

                            به دست می گیری و تا آنجا که جاده بی انتها

به آسمان بی کرانه ی آبی پیوند می خورد..

آن جا که در افق

گلوی نازک خورشید را می بُرند،می بَری

تو آن امید فروزانی

که کابوس های وحشی خواب گران هر شبه را

به روشن رویایی طلوع فرداها

                                             پیوند می دهی

طلوع کن سپیده صادق

دلم گرفت از این همه تاریکی

و این همه سپیده های دروغین

طلوع کن بشارت فجر

تمام جاده ها به انتظار تو اند

و فریاد ها در انتهای گلو کمین کرده اند.و چشم ها

و چشم ها چشم به در دارند

و تقویم ها تمام عمر را در این شمارش معکوس می سپرند

و جمعه ها

یکی یکی

به سرعت باد،به جان فزایی بوی خوش نسیم طلوع

                                                                           در گذرند

و لحظه ها خبر از آمدن دارند

                                        و ما به انتظار تو ایم

                                         و خوب می دانیم

                                                                   که می آیی...

شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط میرزا طه حسین نظرات ()

از ابتدایی که دریا طوفانی شد قرار گذاشتیم که هر کی محبت کرد و مطلبی چه با میل و چه مکتوب به دستم رسوند،بذاریم توی وبلاگ.یعنی حداقل پاسخ به محبت کسی که قایقشو آورده سمت این دریای طوفانی.آنچه در زیر میاد دل نوشته ایه از دوست عزیزم سجاد ابو طالبی که تو این ماه مبارک تقدیم می کنم به شما:

                                           به نام او که مهربان است

 به نظر من وقتی که خدا داره مارو نگاه می کنه و کارای ریز و درشت،خوب و بد مارو میبینه و می بینه که به خیلی چیزا دل بسته ایم و جایی برای او نگذاشتیم،تو دل خودش میگه:کاش اینا می فهمیدن که من چقدر اینارو دوست دارم،کاش حس میکردن...

و ای کاش میدونستن با این کارشون توی دل من چی میگذره؟(و من هم میگم ای کاش میفهمیدم و میدونستم)

 به نظرم یکی از دلایل مجازات اون دنیا میتونه این باشه که خدا مارو خیلی خیلی دوست داره.منظورم اینه که میگه آقا سجاد ،من که شب و روز ،وقت و بی وقت،تو سختی و آرامش هات به یاد تو بودم و به تو توجه داشتم،تو چرا نسبت به من بی توجهی .چرا یه وقت کوچیک برای من نمی ذاری؟

 خدای ما یه جوریه.یکی براش تب کنه،اون واسش میمیره. اما ما حتی براش تب نکردیم،حتی سرمام نخوردیم.

نمیدونم حرفایی که زدم درست بود یا غلط. بد و خوبش با شما.

 قربونت برم خدا،چقدر غریبی رو زمین

والسلام

*اما حالا چند تا موج از دریای طوفانی:

 1-از تمام بزرگوارانی که تو این مدت نظر دادن خیلی ممنونم.چند متن اخیر که راجب انصاف بود نظرات جالب و بعضا"متناقضی رو در پی داشت که در نوع خودش جالب توجه بود.اما یه نکته آزار دهنده بود.اونم این که بعضی دوستان سعی در منتقل کردن انتقاد به سمت من یا بی ارزش کردن این مطالب یا شعار گونه جلوه دادنش داشتند.دریای طوفانی از هز گونه نظر دلسوزانه و مفید استقبال میکنه ولی خواهش میکنه که به فضای گفتمانیه وبلاگی احترام گذاشته بشه و وبلاگ محل رد یا تایید نظرات (آن هم با رعایت احترام به نظر یکدیگر)باشه نه محل رد یا تایید افراد. کمی بی طرفانه تر و منصفانه تر مطالب رو بخوانیم.

 2-وضع بی وعظان و سپیدار در نظراتشون به نکات خوبی اشاره کردن که دعوت میکنم از دوستان که به این نکات بپردازندو نظرشون رو بگن.

3-به زودی دفتر دوستی رو تو وبلاگ آغاز می کنم.از همه بزرگواران خواهش می کنم نظر لطف خودشون رو باز هم به سمت این دریا مبذول کنند.

                                                                                متشکرم،تا بعد...

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط میرزا طه حسین نظرات ()

سلام.این متن گل نوشته ای از دوست ارجمندم علی محمده.آخرشم خودم یه چیزی اضافه کردم.اگر بزرگواری مارو قابل دونستین که دل نوشته یا حداقل دست نوشتشو تو وبلاگ بذارم،ممنون میشم برام ایمیل کنه.

 

 

سلام

نقطه سر خط.نه...نقطه ادامه پاراگراف و یا نه نقطه انشا به پایان رسید.

این نقطه تو تمام زندگی آدم داره نقش بازی میکنه.بعضی وقتا نقطه یعنی انسانی دیگه که در زندگی آدم دخیله و گاهی اوقات این نقطه با خودش شکل یه اتفاق رو حمل میکنه و گاهی اوقات بار سنگین یک مرد رو به دوش میکشه و تنها نقطه ای که فقط و فقط یک نقش داره نقطه آخر انشاست.

نقاط که در کنار همدیگه قرار میگیره سیکل زندگی انسان رو ترسیم مکنه.

مثلا" تو ریاضیات میخونیم:خط عبارتست از مکان هندسی نقاطی که...

پاره خط زندگی مکان هندسی نقاطی که حول یک محور و تنها یک محور تشکیل میشود.حول محور  واحد.

 انسان پاره خطی است از خط اصلی.

اینجاس که استاد به زیبایی میگه:"اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست،خدا پاسخ تمام تنها یی های من است"

و اما تو ای مونس.

همیشه و همه جا و همه وقت حضور خواهی داشت.چون تجلی خدا درون تو پیدای پیدا بود.رفتار فاطمه گونه تو و رفتار زینب گونه ات همیشه پایدار خواهد بود.همانگونه که همیشه فاطمه و زینب در تمام تاریخ زنده اند،و حسرت از اینکه کم درس گرفتیم از این جلوه حضرت زهرا.که چه با مسماست اسمت زهرا...

زهرا مونس.

نقطه سر خط (میتونستم بنویسم پایان انشا ولی....)

زندگی رنگ و بوی دیگری پیدا کرده است و فضای دنیا بوی مدینه و کوچه های مدینه را به خود گرفته است.فرزند خلف به تو اطلاق میشود.مانند مادرت زهرا درد سینه را تحمل کردی خم به ابرو نیاوردی و باز هم می گویم چه با مسمّی است این اسم که تجلی زهراست(و در حقیقت تجلی خداست)

زندگی ادامه دارد و  اینجاست که یک کلمه بیشتر نمی توانم بگویم.

و خداوند صبر را آفرید.

صبر...

        صبر...

                صبر...

والسلام

 

راجع به صبر نظر قشنگی غریبه آشنا گذاشته بود.گیاه تلخی که آدمای درد مند میخورن.باید صبر کرد،حتی اگر جانت به لب میرسد.

حروف م و ن س رو خیلی دوست دارم،اصلا" این حروف رنگ و بوی دیگه ای دارن.بوی محبت میدن،بوی معشوق،بوی محبوب...

                                                               تا بعد...

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط میرزا طه حسین نظرات ()