از همان روزهایی که بنا شد به اینجا بیایم به این روزهای اینجا فکر میکردم و به این شرایط که مخلوط انسانهایی است از همه نوع باور و همه نوع اندیشه که هر یک به راهی اند و هر کدام به مسیری.

زیباست

تبلور اختیار و آزادی انسان

در انتخاب بی خدا بودن یا با خدا بودن

طغیان کردن یا تسلیم بودن

 متنی در وبلاگم نوشته بودم درباره ی اینکه ما چقدر به باورهایمان باور داریم و این اعتقادات ما چقدر تحت تاثیر محیط ماست و محیط که تغییر کند هزاران شک و شبهه در دل آن رسوخ می کند و مثل موریانه میخورد و میخورد تا چیزی باقی نماند. و پرسیده بودم که چقدر اصلاً باوری که خورده شود و بتوان در آن رسوخ کرد و شبهه ای بی پاسخ بدان وارد کرد باور است و اصلاً چقدر به درد می خورد.(دنیایی که در آن زندگی می کنیم)

 اینجا که آمدم برای چون منی که اهل این دغدغه هاست و ذهنش درگیر این مسائل، از همان روز اول توجهم به چنین تفاوت هایی جلب شد. در این راه دست سرنوشت یا اراده ی حق متعال نیز نقش خود را ایفا کرد. ترکیبی ناهمگن در کنارم پدید آمدند که هر کدام تفاوتی با من را نمایندگی می کردند. از ایرانیان بریده از سنت های قدیم تحمیلی که اینک دیگر حضور امامی در پسِ 14 قرن را افسانه و دروغ تاریخ می داند و حسین (ع) را قدرت طلب می پندارد تا مسیحی و یهودی ای که سعی در نشان دادن برتری های دیدگاه خودشان نسبت به سایر ادیان دارند تا از همه بهتر و زیباتر چینی ها که به قول خودشان به هیچ چیز(nothing) اعتقاد دارند.

این ترکیب گرچه همان آرزوی دیرینه ی من بوده که از دل اینهمه تنوع افکار و از میان تضارب و برخورد این نگاه های مختلف حقیقتی را به دست آورم و توشه ی زندگی خود کنم تا روزگاری بسازم بهتر و زیباتر از دیروز، آشفتگی ای را به روحم می ریخت از این همه ورود اطلاعات تازه و نقطه نظرهای متفاوت که مرا به هر سویی می راند و به مسیری میخواند.

من که مثل بقیه ی مذهبی های اینجا نبودم که می گویند اگر میخواهی آرامش داشته باشی با کسی بحث نکن و سرت را پایین بینداز و نمازت را بخوان و زندگی ات را بکن و به مناقشه دامن نزن، از ساعت ها نشستن و برخاستن و بحث کردن با آنان زنده و زنده تر می شود. خصوصاً با چینی ها که به هیچ چیز اعتقاد ندارند و برایم زیباست که به همه چیز از اول فکر بکنم و بیاندیشم به نخستین  و نخستینِ نخستین و نخستین ها و بعد قدم به قدم بیایم و ببینم کجاهاست که خالی است و من نمی دانم و کجاهاست که آنها می خندند وکجاهاست که حیران نگاهم می کنند و کجاهاست که می پسندند وکجاهاست که تصدیق میکنند و کجاهاست که تا کنون تجربه کرده اند و ....

و البته گاهی نه دل را کشش ادامه است و ذهن را تاب و توان پردازش و گاهی هم دل و هم ذهن بی تاب و بی قرار فهمیدن است و تشنگی فهمیدن هم با اقیانوسی پُر نمی شود و هر چه را جذب می کند باز بیشتر طلب می کند و بیشتر.

و این روزگار کسی باید باشد که به دنبال حقیقت می گردد و می خواهد که از سر عادت زندگی نکند و به گدایی حقیقت به هر خانه ای می رود و از هر کسی کمک میجوید و هر رویدادی برایش یادآور حقیقتی است. این تلاش هاست که فردا را روشن می کند و روزگاری جدید را پدید می آورد بهتر از آنچه که هست.

تا بعد