به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی، اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی ، که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری! شادی را فراموش نکن
-----------------------------------------------------------------------------
متن زیر توسط یکی از مخاطبان بزرگواراز پابلو نرودا برایم ارسال شده که به سبب تناسبی که با موضوع مطرح شده در چند پست اخیر دارد منتشر میکنم که مقدمه ای باشد برای توضیح مساله ی تقلید که مورد نقد دوستان بود با تشکر از حلما
از تمام دوستانی که برایم نوشتند یا حضوری مرا مورد نقد قرار دادند متشکرم و بر ایشان درود می فرستم
در رابطه با موضوعات مختلف از جمله حجاب، زندگی دینی، عشق و تقلید که دوستان خواسته بودند بنویسم به اندازه ی توانم حتماً اطاعت خواهم کرد.
میان ما و این خانه
که زن اش فاطمه است و مرد اش علی
و فرزندانش حسین و حسن و زینب
داستان هاست
که هر کدام نه یک اسم که یک آسمانند مملو از ستاره های زیبایی های روحی بزرگ
و در این میان
صدیقه همچون منظومه ای است که نمی دانم چه سحری در نامش نهفته که روح ما را می لرزاند
.
.
خانه ها به نظرمان تمیز، زیبا، راحت و جادار
گرم، پر نور، بزرگ
من در خانه ی خودم چنین احساسی دارم و تو در خانه ی خودت
خانه ها را خود بنا کرده ایم و زندگی را می گذرانیم و آنقدر به زندگی عادت کرده ایم که هیچ چیز آزارمان نمی دهد
همه به خانه هایمان اُنس گرفته ایم و نمی خواهیم از آن خارج شویم
گویا خانه ها مثل زندان هایی خودساخته شده که زندانی و زندان بان آن یکی است
امّا
هیچ کداممان تا به حال هیچ وقت از بیرون، خانه را ندیده است
چهره ی زیبا یا زشت خانه هایمان را از بیرون ندیده ایم
هیچ کداممان لذّت زندگی کردن در خانه ی دیگری یا زجر زندگی کردن در خانه ی دیگری را حس نکرده
هیچ کداممان تا به حال فکر نکرده ایم چه چیز کم داریم یا چه چیز را زیاد داریم
از بس که این بختکِ مُهلک عادت بر زندگی مان افتاده است و مثل لحاف کرسی مادربزرگ هر چه تلاش می کنی با دستهای کوچکت نمی توانی بلندش کنی
تنها گاهی، برخی، برای مدت کوتاهی
بر در خانه هایشان ایستاده اند و به خانه نگاه کردند
گاهگاهی، بعضی از برخی، برای مدت کوتاه تر از کوتاهی
در خانه های دیگران مهمان شدند و در آن زندگی کردند تا زندگی متفاوت را نیز تجربه کنند و بتوانند بین گونه های مختلف زندگی، انتخاب کنند
امّا بسیاری از ما از این "خود را به غفلت زدن آگاهانه" لذت می بریم
یا انگار می خواهیم خود را به نفهمیدن بزنیم
میخواهیم به این گذران زندگی که بدان عادت کرده ایم دل خوش کنیم و با این فکر که خانه مان بر روی گسل زلزله است و پایه هایش سست خود را آزار ندهیم
امّا باور کن که ما در عصری هستیم که هر لحظه ممکن است از گوشه ای صدایی بیاید یا سر بگردانی و حادثه ای را ببینی تا خانه ی بزرگِ راحتِ جادارت ویران شود.
این راحتی گذرای توخالی را بر سختی نشستن بر ویرانه های خانه ات ترجیح مده
زندگی ما را باورهای سستِ پُر از تردید ساخته اند که هر لحظه باد و طوفانی بقایش را تهدید می کند
بیا و خودت بر درگاهِ آن بایست و از بیرون بدان نگاه بیانداز. از صحنه ای که می بینی نهراس، گرچه برای برخی ها چون من رقّت آمیز ترین صحنه ایست که در عمر دیده اند. و دشوار تر می شود آنگاه که به یادشان می آید این همان است که سالها در آن زیسته اند و اگر اینک نگاهش نمی کردند تا پایان عمر نیز منزلگاه وجودشان می بود.
مولف خوش قلم کتاب یک عاشقانه ی آرام راست می گفت که از تکرار به عادت می رسیم و از عادت به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت.
وقتی بیرون ایستاده ای ببین که آنچه در خانه ی وجودت می گذرد به راستی همین چرخه ی پوچ و پوک است و در این میانه ما مثل کسانی که در گردباد افتاده اند فقط می چرخیم و می چرخیم و گردباد گاهی ما را بالا می برد و گاهی پایین می آورد و ما بدون اختیار می چرخیم.
از بیرون که می نگریستم هر لحظه را می دیدم که از کنارم می گذرد و بر من ریشخند می زند و گَرد کهنگی بر وجودم می پاشد و به سرعت دور می شود و روحم را دیدم که در زیرِ بار چنین بودنی -که همواره آن را بدترین بودن و زیستن می پنداشتم- در حال له شدن بود.
از له شدن و ویران شدن و نابود شدن هراسی نداشته باش که اگر از پسِ آن ساختن بنایی نو و مستحکم تر و زیباتر باشد، به هزینه ی خراب کردن اش می ارزد. گوش ات را رها کن از نِق زدن هایی که تو را می ترسانند که مبادا ایمانت از دست برود، مبادا باورهایت بسوزد و تو از هویت خارج شوی،مبادا ... سالهاست که ما ایمان خود را از دست داده ایم و برای دلخوشی به این مرده به چشم زنده نگاه می کنیم.راهت را انتخاب کن. تیشه را که می زنی آگاهانه بزن و بدان بر چه می زنی و چرا می زنی و چه می خواهی بکنی.
آگاهی و آگاهانه زندگی کردن همان نور بزرگی است که تو را از گزند تکرار چنین شرایطی ایمن می کند و می کشاندت به سویی که آنجا نیکو زیستن معیار است و فهمیدن ملاک زنده بودن و حقیقت نقطه ی پرگاری که به دورش باید چرخید و در مقابل بیماریهای مسری و مزمن و خطرناک تعصّب و تقلید و تکرار- این سه "ت" ی نحسِ خانمان سوز – در امان هستی.
آگاهی، خودآگاهی
با خودآگاهی زیستن
بودنی است که از انسان بودن سرشار است
و سخن های بسیار دیگر و ما که هر چه پیشتر می رویم کمتر می توانیم بگوییم و گویی دیوارها به ما نزدیک می شوند و مجال سخن را از ما می گیرند و این نسل بیچاره ای که آنقدر حرف برای زدن و ناله و درد دارد که هنگام سخن گفتن تند تند سخن می گوید که مبادا فرصت اش از دست برود و گوشی که می یابد رها نمی کند، آنقدر که در این دنیای 7 میلیاردی کسی نیست که به او گوش دهد.
تا بعد
میرزا طه حسین موحدی
بگو
با من از هرآنچه که می توانی نامش را رنج بگذاری بگو
از لحظه های تلخ تا دقایق سنگین
از منظره های دشوار تا شنیده های چون بار
از هر نوع، از هر جنس
از گرفتاریهای اجتماعی تا مذهبی مان
و دغدغه های عاطفی
از لحظه ای بگو که در کنار هزاران نفر ایستاده بودی و اعدام یک نفر را تماشا می کردی
و دوربین های موبایل اشاره رفته به صحنه و اشتیاق هم وطنانت به دیدن آن صحنه و گریه افتادن تو از این همه ...
از گرفتاری سیاسی جامعه ات بگو و از اینکه حتی دستهایت را برای نوشتن در موردش بسته اند
و باز هم
از ایمانهای ناپایدارمان، باورهای سست و اعتقادات بی بنیادمان بگو
از دوستان هم فکر که سرنوشتشان را به یک جمله تکیه می دهند و از عمیق کردن باورهایشان غفلت می کنند
از کتاب های نخوانده
حرفهای نزده
تلاشهای نکرده
روزهای تجربه نکرده
و روزهای هزار بار تجربه کرده ی کسالت بار
از بخاری مدرسه ای در زابل که کودکان مشغول درس را در همان روزها که ما کنار آتش به خواب رفتیم به آتش گرفت
از مهدیِ چهارده ساله ی یتیمِ کارگر شهرداریِ خسته ی رها در 2 بامداد در میدان ولیعصر
از نفهمیدن هایمان و کوتاهی هایمان
از انهدام مفاهیم بزرگ چون عشق و دوست داشتن و فداکاری و صداقت و ایثار و ... که ما با دستان خود در حال ذبح کردن و چون مردارِ بی خاصیتِ متعفّن رها کردنشان هستیم
بگو
از دردهای بزرگ تا رنجش های کوچک
از گریه های بارانی تا بغض های کوتاه
من سر و پا گوشم و با تو به تمام کوچه پس کوچه ها خواهم آمد
امّا مخواه
مخواه که آنجا بمانیم و تا آخر از دردها بگوییم
که دردها را چاره ایست
من و تو از آغاز همراه بزرگترین درد بودیم
از همان ابتدا که به درد بزرگ هبوط به این دنیا و فراق از کلبه ی سعادتِ اولیه مان گرفتار بودیم
ولی تن ندادیم و با هم قرار گذاشتیم برای بازگشت، زندگی کنیم و در این راه گرفتار منزلگاه های موقت نشویم
حالا این روزها
که تگرگ درد بر صورتمان می خورد
حرفهایت را بگو و دردهایت را فریاد بزن
امّا نه برای همیشه
تنها برای یافتن چاره ای، پیداکردن راه عبوری
کسی می گفت فکر می کنم پس هستم،
دیگری گفت احساس می کنم پس هستم
بگذار ما بگوییم تغییر می دهیم و تغییر می کنیم پس هستیم
هر روز در گوش هم بخوانیم که خستگی برای ما خلق نشده و تلاش مستمر کسب و کار ماست
و هر روز برای ادامه ی راه زودتر برخیزیم و قوی تر گام برداریم
بگذار وجودمان را به هضم دردهای بزرگ و تلاش برای ایجاد بنایی جدید عادت دهیم،
گرچه از دردها هم بگوییم تا مبادا گرفتار جُزامِ مرگ آور و نا جوانمردانه ی" بی تفاوتی" شویم
بگذار دیگران بر ما که آرمان تغییر داریم بخندند و ما را به سخره بگیرند
بگذار ما را برای کارهای در نظرشان بزرگ، کوچک ببینند
که زمان و تلاش ما بسیاری چیزها را مشخص خواهد کرد
و نشان خواهد داد که خوشبختی، گام برداشتن در راه آرمان است و لذت، حسّ ناب یک تغییر است و زنده بودن با زنده ماندن متفاوت است
به جایش سعی کن لشگری یک نفره باشی
که آنان که خود بسیارند از با دیگران بودن بی نیازند
بگو تمام رنج ها ببارند
ما آماده ی خیس شدنیم
و دویدن زیر باران برای یافتن چتر
که روزهای آفتابی در پیش است...
در عاشقی گریز نباشد زسوز و ساز
اِستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
عشق دُردانه است و من غوّاص و دریا میکده
سر فرو بردم در آن جا تا کجا سر بر کَنم
تا بعد
روزهای پایانی این سال
و در آستانه ی آغاز آن سال
که کهنگی و نویی در اینجا معنا ندارد
به من و تو و چگونه زیستنمان مربوط است
به اینکه این سال نوتر شده ایم یا منتظر کهنگی جدید و روزمرّگی های فراوان پیش رو در آن سال هستیم
به اینکه این سال که رفت بیشتر دغدغه ی انسان بودن داشتیم یا سال بعد
به اینکه این سال بیشتر دوستدار کمال و رشد بودیم یا آن سال میخواهیم اینگونه باشیم
فقط می دانم سالی که روزهای پایانی اش را می گذرانیم برای ما سالی نو بود
سالی بود که در آن نگاهمان را چرخاندیم به سویی متفاوت یا گویی کسی عینکی که به چشم داشتیم را از چشمانمان برداشت و عینکی جدید بر جشممان زد
تا از دانستن ها و فهمیدن های بی معرفت و سطحی بگذریم و با این عینک جدید به عمق بنگریم
سال نویی بود که یادمان داد از کنار سوالات جدی و حیاتی با توسّل به ابزارهای "دل خوش کُنِ" تعبّد و تقلید و تبعیت گذر نکنیم و زندگی را با دستان خود بسازیم و در خانه ای که دیگران ساخته اند زندگی نکنیم که چنین خانه ای با وجود ما ناسازگار و متفاوت است و این معنای غربت در دنیاست که آن نیستان که ما را از آن بریده اند ساخته ی معرفت وجودمان بود و ما در این دنیا باید به دنبال چنین خانه ای باشیم.
این سال برایمان نو بود که ذهنمان را بالا برد تا قدری از بالا به امور نگاه کنیم و نه از این محیط منزوی و حصار کشیده شده. ببینیم که دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم از بالا چگونه است و چه نسبت با واقعیت دنیا و آنچه در آن است دارد و ما کجای جاده ی سعادت ایستاده ایم و اصلاً آیا در این جاده گام برمی داریم یا دلخوشیم به بودن در این راه؟ دلخوشیم به مسلمانی و دینداری و شیعه بودن و اخلاقی زندگی کردن و ...؟
امّا میدانم که می دانی تغییر بزرگترین عطیه خداوند است که به خاصّان بندگانش نثار می کند و می دانی که تغییرِ بنیادی با تندروی در نفی آنچه هست و عدم تحقیق و بررسی عالمانه و منطقی امور حاصل نمی شود و ما راهی دراز در پیش داریم. اگر فهمیدیم که نیاز به تغییر است اولین گام را برداشته ایم و ساعات بسیار گفتن و شنیدن و دیدن و فکر کردن در پیش است و مطمئنم که در تمام مسیر، قلبت لذّت زندگیِ ادراکی و مبتنی بر فهم و شعور را حس خواهد کرد و هر قدم که برداری انگیزه ای خواهد بود برای قدم های بعد. اما هشدار می دهم که مبادا تقویم روی میزت را معیار تغییر قرار دهی. مبادا تغییر را موکول به فرارسیدن شنبه که نمی دانم از کجا آورده اند که اول هفته است یا یک فروردین که بعضی میگویند اول سال است بکنی. چرا لحظه ای دیگر اول سال ما نباشد؟ یا چرا پایان سالمان 21 آذر نباشد؟ چرا باید برای بهتر بودن به تقویم و کاغذهایش تکیه کنیم. مبادا چونان کسانی باشی که خود را اسیر امور اعتباری می کنند. مبادا روزگار و انسان ها و شلوغی هایشان ما را گمراه بکنند. هر لحظه این تازگی و سرزندگی را دارد که لحظه ی شروع ما و برنامه ریزی ما برای بهتر بودن باشد.
سال بعدی هنگامی برکت دارد و می توان گفت مبارک باشد که آورنده همه اینها یا حداقل تاملاتی پیرامون این باشد. و از آن جمله:
.
.
دوست قدیمی ای داشتم که سالها با هم ارتباط نداشتیم
هفته ی پیش وقتی شنید که مادربزرگم، آخرین مادری که در دنیا داشتم، فوت کرده برایم نوشت:
بزرگی می گوید از آن زمان زنده شدم که فهمیدم انسان خواهد مرد
و برای چنین انسانی مرگ درآوردن جامه ی کهنه و مندرس تن است و پوشیدن لباس تازه ی جان
دیگر سخنی نیست
جز اینکه
روزگارت مبارک باشد یحیی
به امید روزگاری که فراق میان ما به پایان رسد






